نقدی بر طلا و مس

آخرين قسمت از سه گانه منوچهر محمدي تهيه كننده (بعد از فيلمهايي چون مارمولك و زير نور ماه) كه هردو فيلمهاي موفقي بودند، حداقل دو ويژگي بسيار شاخص دارد : اولين و ابتدايي ترين اش كه شايد كمتر به آن توجه شده، عنوان فيلم است كه مفهوم پر مسما و عميقي به دنبال دارد. طلا و مس دو فلز گرانبها ومهم هستند كه هر دو تا حدودي كميابند اما استفاده هاي مختلفي دارند و البته واضح است كه طلا بسيار گران تر و كمياب تر از مس مي باشد. استفاده از اين عنوان براي اين فيلم استعاره اي است از مراحل مختلف زندگي يك طلبه. مي توان گفت كه زندگي سيد رضا(با بازي خوب بهروز شعيبي) دو مرحله اصلي و يك مرحله مياني كه مثل عالم برزخ سخت تر از ساير مراحل است دارد. مرحله اول زندگي او فقط به درس خواندن و طلب علم و دانش كردن مي گذرد. او با اينكه همسري فداكار و دو فرزند دارد. تمام هم وغم خود را روي درسش مي گذارد و به خانواده اش چندان توجهي ندارد. او كه شهرستاني است براي شركت در كلاس اخلاق راهي تهران مي شود و در آنجا همسرش با قاليبافي خرج زندگي شان را درمي آورد. از آنطرف همسرش زهراسادات(با بازي نگار جواهريان) كه نماد قشر زيادي از زنهاي صبور، فداكار و مظلوم سرزمين ماست، علاوه بر خانه داري و بچه داري، تازه قاليبافي هم مي كند، بدون اينكه شكايتي از زندگي اش بكند.اين مرحله از زندگي سيدرضا تا قبل از بروز بيماري به تعبير نگارنده به مس تشبيه شده است. تا اينكه زهرا سادات متوجه بيماري اش مي شود. او كه به گفته پزشكان به بيماري مرموز ام اس دچار شده و با وقوع اين حادثه زندگي قهرمان قصه به چالش كشيده مي شود و وارد آن مرحله برزخ كه قبلا ذكر آن رفت مي شود. اولين نقطه عطف داستان نيز در اينجا رقم مي خورد. زهرا سادا دربيمارستان است در حاليكه سيدرضا مجبور است وظايف او را انجام دهد و در اينجاست كه او مجبور مي شود آشپزي، بچه داري، قاليبافي و حتي براي دل بچه ها نيناي هم بكند. يكي از بهترين و ظريف ترين صحنه هاي فيلم در اينجا رقم مي خورد؛ اميرعلي پسرشان گريه مي كند چون دلش رقص مادرش را مي خواهد از آن طرف آيدا دختر عقب مانده ي پيرزن صاحب خانه با ضبط صوتش موسيقي تركي گوش مي كند و به اشاره هاي عاطفه جوني خواهر (اميرعلي) هم كه مدام مي گويد خاموشش كن هم بي توجه است. گريه امير علي بند نمي آيد تا اينكه سيدرضا با چهره اي آكنده از شرم به عاطفه مي گويد: باباجون پرده ها رو بكش...و ما در پلان بعدي از نگاه متعجب پيرزن صاحب خانه پنجره ي اتاق آنها را مي بينيم كه پرده هايش كشيده شده است. ديدن مردي كه مجبور است وظايف همسرش را انجام دهد درهمه جاي دنيا رگه هايي از طنز را به همراه دارد، چه رسد به اينكه ازجانب يك طلبه اين كار انجام شود كه نشان دادن آن در جامعه ما چندان ملموس نيست! از طرف ديگر برخوردهايي كه بيان كننده نگاه جامعه ما به اين قشر روحاني است نيز در فيلم نمود دارد. البته در اكثر جاها برخوردهايي اغراق آميز را شاهد هستيم كه چندان با واقعيت همخواني ندارد و اگر هم داشته باشد فيلم نگاه جانبدارانه اي نشان ميدهد. ازجمله اولين برخورد خانم پرستار با سيدرضا كه بسيار تحقيرآميز نشان داده شده و يا برخورد خانم دكتر با زهرا سادات وقتي كه همراه با دانشجويانش به بالاي تخت او مي آيند و از او به عنوان موش آزمايشگاهي استفاده مي كنند تا علائم بيماري ام اس را ياد بگيرند.
از اينها گذشته در خيلي جاها بازي بازيگران نيز اغراق آميز است. مثلا اصرار بيش از حد زهرا سادات براي اينكه از بيمارستان بيرون رود با اينكه توان راه رفتن ندارد، چندان قابل باور نيست. همه اين مشكلات وقتي زهرا سادات مرخص مي شود و به خانه مي آيد شكل ديگري به خود مي گيرند. ازهمان لحظه اول عاطفه با ديدن مادرش روي صندلي چرخدار فرار مي كند و زهرا سادات به دل مي گيرد تا وقتي كه تقلا مي كند تا براي بچه هايش ماكاروني بپزد اما فقط آشپزخانه را بهم مي ريزد. صحنه اي كه زهرا سادات با سيد رضا درگيري لفظي پيدا مي كنند هم از صحنه هاي شاخص فيلم است. تقريبا از بعد از آن دعواست كه زندگي آنها روي خوبش را نشان مي دهد و از برزخ به طلا تبديل مي شود. هرچند زهراسادات هنوز بيمار است اما شيوه نگاه كردن به زندگي شان بخصوص از سوي سيد رضا فرق كرده است. او براي همسرش هديه مي خرد و با او مهرباني مي كند و به گردش مي رود. و به اين نصيحت پرستاري كه به ديدن زهراسادات آمده بلكه با شنيدن حرفهايش به آرامش برسد، گوش مي كند و براي اولين بار به همسرش حرف دلش را مي زند با گفتن جمله ي دوستت دارم.اما دومين ويژگي شاخص فيلم همان پايانش است كه به جرئت مي توان گفت اگر كارگردان هر پاياني جز اين را براي فيلمش در نظر مي گرفت نمي توانست اينچنين تأثيري بگذارد. وقتي كه سيدرضا پشت در كلاس اخلاق نشسته و به حرفهاي استادش گوش مي كند و همزمان با ديدن كفش هاي شاگردان كه مال يكديگر را زير پا گذاشته اند بر مي خيزد و آنها را يكي يكي جفت مي كند. و شايد كل پيام فيلم در اين يك صحنه نهفته باشد كه فقط بايد انسان براي رضاي خدا كار كند و به هرچه كه به او داده قانع باشد. و سيدرضا آنجاست كه مي فهمد بيماري زهراسادات شكل ظاهرش يك بيماري است اما در باطن براي او و خانواده يك نعمت است تا بدين وسيله محبت و علاقه آنها نسبت بهم بيشتر شود و قدر يكديگر را بيشتر بدانند.
پانوشت : بعد از مدتها برگشتم با دست پر.امیدوارم بازگشتم بهانه ای باشد برای ادامه نقد نویسی ام در این وبلاگ. هر چند به تنهایی و بدون ساسای عزیزم که حالا مادر هم شده لطفی ندارد اما ای کاش دوستان قدیمی تنهایم نگذارند.
مینا

.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)







