2 سال پیش که خبر تولید فیلم سنتوی را خواندم، به نظرم آمد که این بار مهرجویی تغییر رویه داده و به سینمای گیشه پسند روی کرده است، اما از این نکته غافل بودم که او کسی است که از ساده ترین و عامیانه ترین داستان ها هم قادر است شاهکاری خلق کند، همانطور که در ساخته ی قبلی اش یعنی مهمان مامان دیدیم، از ماجرای ساده ی تهیه ی یک سفره ی شام یک فیلم جذاب ساخته بود. اما دانستن موضوع سنتوری(اعتیاد)، برایم کافی بود تا در ذهنم فلاش بکی بزنم به فیلم هایی که قبلاً در این زمینه ساخته شده است. اما هر چه گشتم بهتر از گوزنها ی کیمیایی چیزی نیافتم و همین باعث شد که احساس کنم مهرجویی در انتخاب موضوع فیلم اشتباه کرده است. چون پرونده ی این فیلم ها با گوزنها بسته شده است. اما با تماشای متأسفانه غیر مجاز فیلم سنتوری به جد می گویم که ذهنیت ام شکسته شد و متوجه شدم که هنوز در سینمای ایران کسانی هستند که قادرند از موضوع های تکراری فیلمی خلاقانه و خوش ساخت بسازند. گزاف نیست اگر بگویم سنتوری از تأثیرگذارترین فیلم های چند دهه ی اخیر سینمای ایران است. که بیشترین سهم را در این تأثیر گذاری کارگردانی دقیق و محکم مهرجویی بر عهده داشته است. طوریکه کاملاً مشهود است کلیه ی عوامل و بازیگران فیلم حتی رادان با بازی درخشان اش نیز زیر سایه ی او هستند. مهرجویی با جسارت و خلاقیت اش از یک داستان به ظاهر ساده و سر راست توانسته اثری ماندگار و دیدنی بیافریند . سنتوری از دو جهت قابل بررسی است : از لحاظ فنی و از نظر مفهومی. از نظر فنی : تدوین فیلم که درآن از تکنیک فلاش بک بدرستی استفاده شده ریتم و ضرباهنگ متناسبی به کلیت فیلم داده است. بطوریکه هیچ پلان یا سکانسی را در فیلم نمی بینیم که آزارمان دهد و یا خسته کننده باشد یا به اصطلاح کم و زیاد داشته باشد. بخصوص در شروع فیلم که تدوین خیلی خوبی را شاهدیم؛ نماهای (p.o.v) علی سنتوری که در ماشین نشسته به همراه نریشن صدایش که روی تصویر می بینیم- ما را در جریان وقایع زندگی کسالت بارش قرار می دهد-کات می شود به کنسرت هایی که در گذشته داشته است. استفاده از نریشن هم که تکنیک آشنای مهرجویی است و در اکثر فیلمهایش شاهد آنها هستیم نیز در این فیلم بخوبی و به جا بکار گرفته شده است. اما در این فیلم یک جامپ کات کوچک هم شاهدیم که هدف از آن نشان دادن گذر زمان و قطع به گذشته است. صحنه ایست که هانیه همسر علی به اتفاق جاوید در حال قدم زدن در دو طرف جوی آب هستند، پس از اندکی دور شدن آنها از دوربین، نمایی از جوی آب را می بینیم که در آن آب از پایین رو به بالا در جریان است و دو قوطی ودکا هم در آن شناور هستند. دوربین تیلت آپ می کند و در یک نمای لانگ مجدّداً هانیه و جاوید را برای یک ثانیه می بینیم که از ما خیلی دور شده اند و تصویر جوی آب را این بار از سوی مخالف نشان می دهد و دوباره همان قوطی ها که در آب گردش می کنند و دوربین که بالا می آید هانیه و علی را در دوسمت جوی می بینیم که خندان به ما نزدیک می شوند. این استفاده از فلاش بک که حلقه ی اتصال حال به گذشته نیز جوی آب در نظر گرفته شده است، هوشمندانه و از لحاظ بصری بسیار زیباست. دوربین فیلمبرداری هم که در غالب صحنه ها سر دست می چرخد و تا حدی معلق می زند. استفاده از این تکنیک هم دیگر دارد اپیدمی می شود و به نظرم بیشترین هدف مهرجویی از این کار نزدیک شدن به شخصیت های فیلم بوده است. اما در مورد نوع لوکیشن و دکوپاژ هم مشکلی که به نظرم می رسد این است که تمامی اجراهای علی سنتوری که در مجموع 6 اجرا است به جز 2تای آنها که در دو مهمانی مختلف برگزار می شود، باقی اجراها در یک مکان انجام می شود و نماهایی که می بینیم کاملاً تکراری است، بطوریکه لوکیشن لو می رود. نوع دکوپاژ، طراحی دکور و صحنه ی اجراها نیز خیلی ساده و پیش پا افتاده انتخاب شده است. و فقط در یک اجرا رومیزی تریبون روی سن رنگش عوض شده و گرنه در سایر جاها حتی دکور سن هم تغییری نکرده است. اما در خصوص تدوین فیلم هم باید اشاره کنم که در چند مورد کات های به جا، فیلم را در همان اوج سکانس قبلی نگه داشته است. مثل کاتی که بعد از صحنه ی خرید جاز و هیجانی که علی و هانیه دارند، به کنسرتی که ترانه ی خیانت را در آن می خواند، زده می شود که شور و هیجان تماشاگران در آن زیاد است. اما در مورد مفهوم فیلم: از نظر محتوایی فیلمنامه ی سنتوری از آن دست فیلمنامه هایی است که مو به درزش نمی رود ، چفت و بست دار است، نه جایی برای چرا و چطور ممکن است می گذارد و نه جایی برای ای کاش...مهرجویی به بهترین شکل ممکن زندگی یک موزیسین که از اوج به فرود می رسد، درگیر اعتیاد می شود، مورد غضب والدین قرار می گیرد، همسرش ترکش می کند و در نهایت به منجلاب کشیده می شود، را نشان می دهد. سنتوری سکانس درخشان کم ندارد. یکی ا زتکان دهنده ترین و زیباترین سکانس هایی که از این فیلم می توانم مثال بزنم سکانس تزریق کردن مواد به علی توسط پدرش است که پدر ناخواسته این کار را انجام می دهد. بازی رئال و تأثیرگذار رادان و مسعود رایگان همراه با دکوپاژ خوب مهرجویی در این پلان ما را کاملاً در آن فضا قرار می دهد و گویی در کنار هر دو که به شیوه های گوناگون درد می کشند، ما نیز این درد را احساس می کنیم. پدر از اینکه ندانسته و از روی اجبار به فرزندش مواد تزریق کرده عذاب می کشد و پسر هم از ورود آن ماده مخدر به بدنش دردی آمیخته با لذت را لمس می کند. سکانس زیبایی هم که رادان در پارک برای فقرا سوسیس سرخ می کند و بین شان قسمت می کند که با ترانه ی زیبای رفیق من همراه شده است، نیز از سکانس های دوست داشتنی این فیلم است. بهرام رادان فوق العاده ترین و بهترین نقش سینمایی اش را تا به حال ایفا کرده و شاید هم تا سال های سال همچنان بهترین بازیگری اش باقی بماند و نتواند فیلمی بهتر از سنتوری را در کارنامه اش ثبت کند. بازی به نقش معتاد برای هر بازیگری کدهای مشخصی را یادآوری می کند؛ مثل قوزی راه رفتن، تو دماغی حرف زدن و شاید چند اصطلاح رایج مثل نوکرتم داداش و... اما رادان علاوه بر این کدهای تکراری چیزهای دیگری هم به نقش خود افزوده است؛ مثل پوشیدن آن عبای بلند و شیوه ی نگاه و حرف زدن مخصوص اش که نوعی تمسخر و ترحم را همزمان در تماشاگر بر می انگیزاند. در بعضی از صحنه ها بازی درخشان اش آدم را بهت زده می کند؛ مثل سکانسی که در خانه ی پدری اش بدنبال یک مداد برای نوشتن شماره تلفن می گردد. وقتی این صحنه را می دیدم واقعا مانده بودم بخندم ، گریه کنم ،تعجب کنم یا... انتخاب بازیگر و کستینگ فیلم هم به نظرم بجز یکی دو مورد بدرستی انجام شده است. بخصوص در مورد بازیگران نقشهای اصلی مثل رادان و گلشیفته فراهانی. هر چند نقش گلشیفته کم رنگ تراز رادان است، اما در همان سکانس هایی که بازی دارد؛ پر قدرت، تأثیرگذار و مثل همیشه راحت ظاهر شده است . جالب این است که ا ز اواسط فیلم هر جا که گلشیفته وارد کادر می شود موسیقی ویولون نواخته می شود، حتی در صحنه ای که رادان لباس قرمز او را در کمد می بیند نیز باز شاهد همان موسیقی زیبا هستیم که القاگرحس نوستالژیک بین آنهاست ( البته فکر می کنم این موسیقی بیشتر به خاطر ارتباط و آشنایی هانیه با مرد ویولونیستی به نام جاوید است که در پایان او جایگزین علی می شود!). اما بازیگران نقش های فرعی نیز به جز نادر سلیمانی به نقش برادر علی و سیامک خواهانی به نقش جاوید، همگی انتخاب های درستی هستند. انتخاب سلیمانی هر چند به خاطر فیزیک بدنی اش بیانگرشخصیت منفعل او نسبت به برادرش است اما شباهت و هماهنگی لازم را از نظر چهره با رادان ندارد. شخصیت جاوید ، ویولونیستی که زندگی هانیه را تغییر می دهد، جای کار زیادی نداشت و بازیگر ایفاگر آن نقش هم-حالا یا به خواست کارگردان و یا کم تجربگی اش - خیلی لوس، مصنوعی و اتو کشیده بازی کرده است. حسن پور شیرازی و صدر الدین حجازی نیز که هر دو حضوری افتخاری در این فیلم دارند نیز هر کدام به نقش معتادان خیابان خواب عالی ظاهر شده اند. بخصوص بازی پور شیرازی در آن صحنه ای که سرنگ را به ضرب از دستش خارج می کند و می گوید : ایدز پاستوریزه بدم خدمتتون؟... مو را بر تن آدم سیخ می کند. در مورد پایان فیلم هم باید بگویم بهترین و آموزنده ترین پایانی که می شد برای این فیلم در نظر گرفت همین پایان است. از همان اواسط فیلم که شاهد اعتیاد و روبه زوال رفتن علی سنتوری بودم نگران پایان اش بودم چون در سینمای ایران متأسفانه تعداد فیلم های خوب با پایان های بد کم نیست. اما پایان سنتوری گر چه فانتزی به نظر می رسد، اما پس از نشان دادن آن همه سیاهی و مصیبت شاید مهرجویی به فکر تعدیل اثرش افتاده است که چنین پایانی را برای آن در نظر گرفته است. آموزش سنتور به معتادان مرکز بازپروری و سپس اجرای کنسرتی برای آنها همه چیز را برای یک پایان به قول معروف هپی اند فراهم می کند. پایانی که اگر مهرجویی پشت آن نبود کل فیلم را نابود می کرد. اما مهرجویی است دیگر، از همین پایان های کلیشه ای هم می تواند شاهکار خلق کند. در آخرین پلان فیلم که رادان ترانه ی عزیزم را لب خوانی می کند و دوربین از زاویه دید او هانیه ی خیالی را نشان می دهد که روی صندلی نشسته و با لبخند علی را می نگرد، حس دلتنگی غریبی به مخاطب دست می دهد که خوشی پایانی را تقریباً از بین می برد. اما در مورد نتیجه گیری نهایی ذکر نکته ای در پرانتز قابل توجه است که معتادانی از دست علی سنتوری که خانواده ای متموّل دارند، شاید بتوانند با کمک و حمایت ایشان از فلاکتی که در آن گرفتار آمده اندر، رهایی یابند اما تکلیف سایر معتادانی که چنین خانواده هایی ندارند که حامی آنها باشد، چیست؟ جامعه ای که آنها را به این سو سوق داده چگونه می تواند از ایشان حمایت کند؟ همانطور که تجربه ثابت کرده و ما نیز شاهد و واقف بر آن هستیم عاقبت آنها همانا مرگ در همان بیقوله هایی است که علی سنتوری در آنها برای اندکی دوا - بقول خودش قد یه ارزن- التماس می کرد. رویکرد مهرجویی در خصوص نتیجه ی قطعی و دقیق از فیلم بی طرفانه است. کارگردان پای خود را ا ز هر قضاوتی چه در مورد جدایی علی از هانیه و چه در مورد چرایی اعتیاد علی پس می کشد و صدور حکم نهایی را بر عهده ی هوش مخاطب اش می گذارد و اوست که باید تشخیص دهد در این میان مقصر کیست؟ آیا خانواده ی سنتی و مذهبی علی که به خاطر سنتورش او را حرامی خوانده و طرد ش کرده اند، مقصراند ؟ و یا خود علی؟ یا هانیه که دیگر کاسه ی صبر ش لبریز شده و خوشبختی و آینده ی خود را مهم تر از عشق به همسر و زندگی مشترک پر دردسراش دیده و راه خود را پیشه کرده است؟ یا جامعه ای که از هنرمندان پشت خالی اش حمایتی نمی کند تا مجبور نباشند برای تأمین مخارج زندگی تن به هر کاری دهند؟ فیلم پاسخ روشنی نمی دهد. اما با این حال پس از نمایش پر جنجال اش در جشنواره فیلم فجر و دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش نخست مرد توقیف می شود و از اکران عمومی محروم می ماند که می توانست سکوی پرتابی نه تنها برای کلیه ی عوامل و دست اندرکاران فیلم، بلکه موفقیتی تحسین آمیز برای سینمای ساکن و در حال رکود ایران باشد. از حدوداً دو ماه پیش نیز با تکثیر غیر قانونی نسخه ی اصل فیلم تمامی امید ها برای صدور پروانه ی نمایش اش به یأس تبدیل شده است. ای کاش مهرجویی و امثال اش دلسرد نشوند و باز هم فیلم بسازند... پ ن : بعد از ۶ ماه نبودن و ننوشتن بالاخره تصمیم گرفتم تنبلی را کنار بگذارم و مطلبی برای وبلاگم بنویسم. البته در این مدت از سینما دور نبودم حتی توانستم یک فیلم ۱۰۰ ثانیه ای هم بسازم.حالا باقی حرفها برای پست بعدی ... |
|
|
در این روزهای وانفسای سینمای ایران که از هر 20 فیلمی که اکران می شود بندرت می توان به تماشای یکی از آنها نشست٬ وقتی که پوستر فیلمی از کارگردان محبوب تمام عمرم یعنی مسعود کیمیایی را بر سر سینما می بینم با وجود تمام نقد های ضد و نقیضی که مثل همه ی فیلم هایش از آن خوانده ام تاب نمی آورم و راهی سالن تقریبا خالی از تماشاگر می شوم.و چون تنها هستم به توصیه ی نگهبان در ردیف وسط جاییکه کاملا بر فیلم تسلط دارم می نشینم. سه جفت آدم در ردیف های آخر نشسته اند و طبق معمول مشغول تبادل دل و قلوه هستند. از اینکه صدای آنها را بخاطر فاصله ای که دارم مجبور نیستم بشنوم خوشحالم. اما طولی نمی کشد که سه دختر وارد سالن می شوند و پشت سرم می نشینند. یکی به دیگری می گوید : این رئیس جنگیه؟ آن دیگری جواب می دهد : نه بابا فکر کنم کمدیه! و نفر سوم با لحن جالبی آرزو می کند : ایشالاه که خنده داره...و من زیر لب پوز خندی می زنم. پیام های بازرگانی سینما شروع شده ولی همچنان صدای دخترها می آید. من تحملم تمام می شود و بلند می شوم تا جایم را عوض کنم بلکه بتوانم راحت تر فیلم را ببینم. بالاخره رئیس شروع می شود... من که از حکم خاطره ی خوبی ندارم مضطربم و فقط امیدوارم فیلم خوبی باشد. تیتراژ خوبی دارد٬ همچنین موسیقی خوبی ٬ حداقل مطمئنم که بهتر از حکم است. چه کیمیایی را دوست داشته باشیم یا از از او متنفر باشیم نمی توانیم بسادگی از رئیس بگذریم. فیلم با یک درگیری اساسی شروع می شود: مرد جوانی با قیافه ی عجیب و موهایی که بسان آفریقایی ها بافته شده سر از زیر زباله ها بیرون می آورد و همچنان که بیننده هنوز مبهوت قیافه ی اوست در یک درگیری تیر می خورد و زخمی می شود. تازه می فهمیم که او اسلحه هم دارد . تا بدین جای کار احتمالا فکر می کنیم که با یک فیلم پلیسی - جنایی سرو کار داریم. غافل از اینکه رئیس نه پلیسی است و نه جنایی. اصلا شاید نتوان ژانر مشخصی را به فیلم اختصاص داد. آنچه مشخص است٬ اینست که کیمیایی این بار نیز قصد دارد یک ضد قهرمان عاصی را که عاشق نئشگی است٬ در دنیایی آلوده به خون٬ درد ٬خیانت و نامردی و .. نشانمان دهد. اما اینکه چرا کیمیایی این بار نیز برای شخصیت اول فیلمش بسان حکم پسرش پولاد را انتخاب کرده هم جای بحث دارد. به اعتقاد من پولاد هنوز در ادا کردن رئال دیالوگ ها هم مشکل دارد چه رسد به بازی در چنین نقش های پر تنشی. اسلحه ای که در دست او می بینیم بیشتر شبیه به یک اسباب بازی کودکانه است تا یک سلاح واقعی. اما کیمیایی این بار قصد دارد داستان روایت کند و از این بابت هم تا حدی موفق عمل کرده هر چند اشکالات فیلمنامه آنقدر زیاد است که در بسیاری از جاها داستان خوب هم فدای نقاط ضعف آن شده است. اما در مقایسه با حکم و سربازان جمعه ازاین حیث می توان به کیمیایی نمره ی بهتری داد. به نظر می رسد هرچند اینجا تلاش شده که قصه گویی ساده و یکدست مهمتر از حجم و فضای حاکم بر آن باشد٬ اما علاقه ی کارگردان به همان فضاهای آشنای سینمایش و بکاربردن دیالوگ های سنگین و ثقیل تا حد زیادی مانع از تحقق این تفکر شده اند و حتی به ریتم فیلم هم ضربه زده اند.هر چند که باید اذعان کنم دیالوگ های پرمعنای فیلم آنقدر نغز و زیبا و شنیدنی هستند که بر کل فیلم سنگینی می کنند و بیشتر بدرد کلاسهای فیلمنامه نویسی می خورند تا یک فیلم داستانی. اما در خصوص ساختار روایی فیلم که ظاهرا داستان یک خطی سرراستی است : مردی برای نجات فرزندش به توصیه ی دوست سرهنگش بعد از بیست سال به وطن باز می گردد و در پایان هم او را از مهلکه نجات می دهد. کیمیایی اما در خلال این داستان سر راست موضوعات مختلفی را مطرح می کند ٬مثل عشق٬اعتیاد٬رفاقت٬ خیانت و ... اما تمامی این مضامین در خدمت همان محور اصلی است یعنی ایستادن یک مرد زخمی و تنها در مقابل گروهی از بدمن های روزگار. در اینجا بر خلاف فیلم حکم به شخصیت های فرعی داستان پر و بال زیادی داده نشده و ما شاخ و برگ های اضافی را در این فیلم نمی بینیم. عشقی که کیمیایی در این فیلم نشان می دهد از همان دسته ی عشق های آشنای در سینمای کیمیایی است. عشقی که هیچ حساب و کتابی نمی شناسد و شناسنامه ندارد ولی فقط عشق است. از دو عشقی که در این فیلم می بینیم : عشق بین رضا و فرشته و عشق بین سیامک و طلا؛ به نظر می رسد اولی خیلی بهتر از آب در آمده ٬هر چند اختلاف سن 24 ساله ی بین بازیگران زن(لعیا زنگنه) و مردش(فرامرز قریبیان) آنچنان قابل باور نیست٬ اما دیالوگ های نغزی که بینشان برای توصیف گذشته شان رد وبدل می شود گوش نواز است : اگه مرگه کنار تو باشه.. اگه در به دریه کنار تو باشه ..هر چی که هست فقط کنار تو باشه ..یا آنجا که رضا به فرشته می گوید : عشق آدم با زن آدم فرق داره... عشق هیچ وقت ناموس مرد نمی شه اما زن ناموسه...کیمیایی در اینجا به ما القا می کند که این زن معشوقه ی رضاست نه زن او. اگرچه متاسفانه هیچ گاه نمی فهمیم زن اصلی رضا یعنی روحی که فقط در جمله ای کوتاه نامش برده می شود که بوده و چه بر سرش آمده است؟ کارگردان بعلت ضعف فیلمنامه از پاسخگویی به بسیاری از سوالات عاجز است. اصلی ترین سوال شاید این باشد که با چه منطقی می توان قبول کرد که رضا برای فرار از اتهام قتلی که به او وارد شده تنها پسرش سیامک را بدون اینکه به کسی بسپاردش بین مشتی خلافکار رها کند و بگریزد؟ و حالا که گریخته چرا باید سرهنگ جاوید برای او نامه بنویسد و از او بخواهد که برای نجات فرزندش به ایران بیاید؟ یعنی طی بیست سال نمی توانست حالی از پسرش بگیرد؟ چرا فرشته از صحنه ی درگیری آدمهای رئیس با رضا و جاوید ناگهان از قصه پرت می شود و دیگر او را تا پایان فیلم نمی بینیم؟ این رئیس که این همه دنگ و فنگ و خدم و حشم دارد چرا گذاشته دفترچه ی قربانیانش و در واقع شیشه ی عمرش بدست سیامک بیفتد تا برای پس گرفتنش دچار این همه دردسر شود؟ فیلم در شخصیت پردازی هم مشکل دارد. به شخصیت طلا پرداخت خیلی کمی شده یا اصلا بهتر است بگویم پرداختی نشده. تنها چیزی که از او می دانیم اینست که از مشتریان سیامک بوده (در واقع قبلامعتاد بوده) و در عین حال آدم حسابی است که آن را هم از زبان فرخ(صاحب گاراژماشین)می شنویم( که البته اعتیادش با آدم حسابی بودنش در تناقض است).نمی توان توجیه کرد که دختری متمول با شرایط او این همه مصیبت را برای کسی مثل سیامک که فقط ادای گنگسترهای باهوش را خوب درمی آورد٬تحمل کند. نحوه ی ادای دیالوگ ها توسط طلا نیزخیلی تصنعی است و آن عشق پرسوزی که از آن دم می زند بهیچ وجه در فیلم و بازی اش نمودی ندارد و قابل باور نیست. در حقیقت اصلا به قیافه ی پولاد نمی آید که عاشق باشد. هر چند که می گوید : اگه فقط روزی دو بار نگام کنی عاشقیت منو می بینی!...شخصیت دکتر با بازی خسرو شکیبایی کاملا یک شخصیت است تا یک تیپ. با اینکه فقط یک سکانس البته طولانی حضور دارد به عقیده ی من از معدود شخصیت های دوست داشتنی فیلم است. دکتری که لمپن است و حرفهایش بیشتر شبیه چاقوکش های چاله میدان است تا یک پزشک. تمهیدی که برای این سکانس در تدوین فیلم بکار گرفته شده که استفاده از تدوین موازی یا همزمان است از خسته کننده شدن این سکانس طولانی نیم ساعته می کاهد و ما لابلای دیالوگ ها و حرکات طنز آمیز دکتر آمدن رضا را در فرودگاه می بینیم. کما اینکه شنیدن صدای دکتر با آن لحن هجو آمیزش خالی از لطف نیست. دکتری که به گلوگه گوله می گوید و برای نجات سیامک نرخ سه میلیونی تعیین می کند و به طعنه به سیامک می گوید : بس که تو فس فس کردی همه طلاها رو مس کردی! سوای همه ی اینها رئیس شاید در مجموع فیلم خیلی خوبی نباشد اما سکانس های به یاد ماندنی و زیبایی دارد و هرچند که آنطور که کیمیایی امیدوار بوده و پیش بینی می کرده آن اتفاقی که برای قیصر و داش آکل و گوزنها افتاد برای رئیس رخ نداد اما حداقل می توان هنوز هم به چیزهایی در سینمای کیمیایی دلخوش کرد. مثل عشق به سینما که در آن سکانس نوستالژیک سینما رکس با یاد آوری برت لنکستر و گری کوپر نمود می یابد و الحق هم که سکانس زیبایی شده است. اما آن رفاقت و مرامی که همیشه در فیلم های کیمیایی می دیدیم در اینجا بسیار کمرنگ است و بین جاوید و رضا بیشتر از رفاقت یک فاصله ی خیلی عمیق و شاید هم یک کینه به چشم می خورد اگر چه در پایان ساختگی فیلم آرش که شخصیتی خنثی در دار و دسته ی رئیس است٬ با بازی غیر طبیعی اش به نشانه ی رفاقت بطرز بهت آوری متحول می شود و به سیامک کمک می کند و رئیس را می کشد و ما دلیل این کار را نمی توانیم توجیه کنیم؟! اما این مرام آبکی هیچگاه با سینمای کیمیایی و فیلم هایی چون گوزن ها وحتی ضیافت و اعتراض قابل قیاس نیست. در پایان باید بگویم رئیس که به گفته ی کیمیایی دومین قسمت از تریلوژی اش است از قسمت اول یعنی حکم خیلی بهتر است و امیدوارم قسمت سوم آن یعنی « وضعیت مسموم » مکمل این دو و به مراتب دل چسب تر و بی نقص تر و با مرام تر باشد. مینا
|
|
|
قبل از هر چيز بايد بابت اين تاخير در بروز رساني از همه دوستان عذر خواهي كنم هر چند كه مطمئنا دوستان خوبمان به اين تاخير ما عادت كرده اند .بهر حال من و ساسا اين روزها هر كدام به نوعي گرفتاريم.البته گرفتاري ساساي عزيزم كاملا از نوع ديگري است. به من گفت بهتره سوتي ندهم ولي دلم نمي ياد كه اينجا نگم! فكر كنم همه تا اينجا فهميده باشيد.بله... درست حدس زديد ساساي عزيزم در شرف تشكيل زندگي مشتركه كه از همين جا با تمام وجودم صميمانه براش آرزوي خوشبختي مي كنم و اميدوارم ازدواج باعث نشه مينا و وبلاگ رو با هم فراموش كنه هر چند كه مي دانم ساساي عزيزم از اوناش نيس فقط محض احتياط گفتم.و اما براي اين پست كه قرار بود من بجاي ساسا بنويسم و من هم كه در نوشتن كاملا درمانده بودم در دقيقه نود دوست خوبم جابر به كمك آمد و اين پست را برايم فرستاد.ازاو به خاطر اين همكاريش صميمانه ممنونم. همکاری!!!!... این همه وبلاگ هر روز درست می شه ولی کدومشون یه حرکت جدید کردن . به قوله استادم رضا کیانیان که می گفت ورود به سینما راحته مثل وبلاگ ساختن ولی موندن توش سخته بازم مثل موندن یه وبلاگ . به هر حال ! ما همه به یه چیز فکر میکنیم و اون پیشرفت سینمای ایرانه. راستی یادم رفت بگم که توی این وبلاگ جای تئاتر خالیه که امیدوارم با حضورم بیارمش. ابداع کننده ای به نام برسون وقتی به آرشیوم نگاه میکردم و بعد هم به نظر سنجی جدید دانشگاهمون درباره ی فیلمسازها ، دیدم نام برسون آرای کمی آورده و تنها اساتید بزرگ به او رای داده اند و در آرشیوم نیز فیلم های کمی از او دارم. چرا؟ واقعا برسون را چقدر میشناسیم؟ درلیست این نظرسنجی نام های :کوروساوا ، هیچکاک ، فلینی ، کوبریک ، آنتونیونی ، برگمان ، گدار ، فریتس لانگ، تروفو ، پولانسکی ، روسلینی ، کازان ، اوزو ، کیشلوفسکی ، دسیکا ، جارموش ، اسکورسیزی ، اسپیلبرگ ، بیلی وایلدر ، آنگ لی ، کاپولا ، تورناتوره ، چیمینو ، فینچر ، ایستوود ، و حتی تیم برتون و تارانتینو و ایناریتو دیده می شد ولی از این اعجوبه نامی به میان نبود و این من را بر آن داشت تا اولین مطلب برای رویابین ها را در باره ی او بنویسم تا حداقل خودم کمی بشناسمش. روبرو برسون در 27 سپتامبر 1901 در فرانسه در خانواده ای مرفه به دنیا آمد و در رشته فلسفه تحصیل کرد. او فیلمسازی وسواسی است این را از تعداد فیلم هایی که ساخته است می توان فهميد ، او تنها 12 فیلم دارد که در میان آثار او فاصله زمانی زیادی وجود دارد ؛ نظریات برسون در مورد هنر فیلم ، تازه، جسورانه و در نگاه نخست شگفت انگیز است . این برای من جالبه که هدف برسون یعنی همان دستیابی به هنر مستقل و آاد سینما توگراف یک سر درتقابل به سینما است؛ به نظر او سینما توگراف باید دست از تقلید روش ها و فنون سایر هنر ها بردارد و اصول و قواعد خاص خود را بیافریند. برسون در کتاب (باد ها ما را به کجا میبرند) که شامل مجموعه نظرات وی می باشد ، بر ضرورت کنار گذاشتن هنر پیشه های حرفه ای و تقلیل دکور ها و گسستن از ادبیات و تئاتر تاکید می کند . و این یعنی همان یافتن مناسبت درست میان تصویر و صدا و تاکید بر نشانه ها و ایجاز . برسون سینمای امروز را تئاتر های فیلم شده میداند و نام مقدس سینما را بر آنها نمی نهد . او در پاریس درس نقاشی خواند و اولین فیلمش را کمی پیش از اشغال فرانسه ساخت ؛ فیلمی که چندان مایل به یادآوری آن نیست . در دوره اشغال زندانی شد و در همان زمان اولین فیلم بلندش فرشتگان گناه ( 1943) را ساخت.خانم جنگل های بولونی (1945) آخرین فیلم برسون است که از بازیگرهای حرفه ای استفاده می شود وتنها گشت و گذار او در دنیای اشراف است. تا 1951 طول کشید تا بتواند دقیقا همه آن چیزی را که مدنظر داشت روی پرده بیاورد و اولین فیلم کاملا برسونی او خاطرات کشیش روستا ساخته شود .. تروفو می گوید : سینمای او به نفاشی نزدیک تر است تا عکاسی . تاثیر جادوئی نقاشی بر سبک برسون از آنجا سرچشمه نمی گیرد که او دریافته بود چگونه کمپوزیسیون را بکار گیرد یا رنگ ها را ترکیب کند ، بلکه از این واقعیت ظریف سرچشمه می گیرد که او دریافته بود:«بر خلاف یک نقاش که تصمیم می گیرد در نقاشی اش چه چیزی را بگنجاند ، یک فیلمساز باید تصمیم بگیرد چه چیزهایی را از فیلمش حذف کند و از کاستن به آفرینش برسد». از محاکمه ژاندارک ( 1962 ) به بعد او فیلم های خود را فقط محدود به نمایش ضرورت ها کرد ؛ روشی که در واپسین فیلمش پول ( 1983 ) به اوج رسید و فیلمی کاملا آبستره پدید آورد . از میان نویسندگان بیشتر از همه شیفته داستایوفسکی بود و بجز جیب بر ( 1959 ) ، زن نازنین ( 1969 ) و چهار شب یک دوربین ( 1971 ) که بطور مشخص به آثار داستایوفسکی برمی گردند ، در بیشتر فیلم هایش تاثیری ورای اقتباس – نوعی نزدیکی روحی و فلسفی – به همتای روسی اش احساس می شود . استفاده از نابازیگران، فضای روستایی در کنار اشاره هایی به شهر، ایده خودکشی، احساس مرگ و بیماری، تنهایی انسان، اسارت و امید در عین رنج به فیض خداوندی، اینها مهمترین مولفه های سینمای برسون هستند که می توان آنها را به وضوح در این آثار مشاهده کرد: یک محکوم به مرگ گریخته است، جیب بر، ناگهان بالتازار، موشت، یک زن نازنین(اولین فیلم رنگی برسون)، لانسلودولاک ، پول. ما برای اعمال شخصیت های برسون دلایل مشخص روان شناسانه ای نمی یابیم . هر کدام از آنها گویی با نخی نامرئی هدایت می شوند و به سوی سرنوشت محتوم شان گام برمی دارند . چه در یک جاده گل آلود روستایی و چه در ازدحام باری در پاریس . ما هاله ای از تقدس آن گونه که قدیسین را دربر می گیرد در اطراف آنها هم احساس می کنیم که دیر یا زود ما را متوجه سبکی معنوی در سینمای برسون می کند و شاید تنها سبک کاملا استعلایی در تمام تاریخ سینما . و اما حرف آخر: برسون به رای من و تو احتیاجی ندارد این من و تو ایم که به کسانی چون او احتیاج داریم ،زیرا هر فیلم وی همچون کلاس درس فیلم سازیست . در ضمن اینها کم ترین چیز هایی هستند که می توان درباره ی روبر برسون گفت ، کاش در آن لیست کذایی دانشگاه یا هر لیستی که باید در آن انتخابی به انجام برسانیم کمی دقت کنیم. جابر |
|
|
فیلم های زیادی هستند که پس از دیدنشان تمایل به نوشتن در مورد آنها را دارم اما ترجیح می دهم اغلب اوقات درباره ی فیلمی بنویسم که از آن خاطره ای دارم و مدت زیادی به آن فکر کرده ام. بهمین علت تصمیم گرفتم راجع به فیلمی بنویسم که دو هفته بشدت درگیرش بودم و آن دومین فیلم اسکار گرفته ی کلینت ایستوود یعنی دختر میلیون دلاری است. البته این درگیری چند جنبه داشت که مهمترینش پخش آن در خانه هنرمندان شهرمان و مسئولیت من در این برنامه بود. تهیه بروشور و اجرای مراسم بهمراه دوستی دیگر(الف) کاری بود که ابتدا فکر می کردم خیلی راحت است اما این موضوع که باید جلوی چندین نفر بنشینی و بدانی که حداقل نیمی از آنها از تو باسواد ترن و بخواهی در مورد فیلمی نطق کنی٬ برای من که همیشه از لحاظ بیان و اجرا ضعف داشته ام وحشتناک بود. بهر حال روز موعود فرا رسید و فیلم را اکران کردیم . هر چه به زمان فیلم افزوده می شود بر میزان استرس من نیز اضافه می گردد. تازه دارم به خودم اعتماد به نفس می دهم که یک دفعه چراغها خاموش وسالن تاریک می شود. همزمان باران تندی هم بسرعت همان برقی که قطع شد شروع به ریزش می کند. پس از تماس های گرفته شده با اداره برق به ما نوید می دهند که نیم ساعت دیگر خواهد آمد که البته کمتر از آن طول می کشد و دوباره فیلم روی پرده می آید. نمی دانم راز این پرده سفید چیست که حتی فیلمی را که قبلا بارها روی صفحه مانیتور و همچنین تلویزیون دیده ای و از جیک و بوکش هم آگاهی باز هم دوست داری ببینی و روی صندلی میخکوب می شوی و شاید این همان جادوی سینماست که لذت دیدن فیلم را روی پرده دو چندان می کند. خوشبختانه بجز چند پلان و چند دیالوگ کوتاه چیزی برای سانسور ندارد که مجبور شوم لب بگزم و حرص بخورم! صدای بم اسکراپ می آید :...ولی فرانکی هیچ وقت برنگشت ...اینها رو گفتم که تو بدونی پدرت چطور مردی بود ...تصویر با نمایی از پشت پنجره ی کافه ای فید می شود. دوستم الف چراغها را روشن می کند ولی من همچنان غرق فیلمم و به رابطه ی مگی و فرانکی می اندیشم و در نهایت تصمیم فرانکی... و اما تحلیلی بر این فیلم: به نظرم انتخاب آکادمی اسکار این بار براستی به حق بوده و فیلم ایستوود به مراتب زیباتر و انسانی تر از هوانورد اسکورسیزی است. |
|
|
قبل از هر چیزازلطف بی اندازه ی همه دوستانم ممنونم که همیشه یار و همراه ما بودند ودر این مدت که نبودم ابراز لطف کردند. همیشه قبل از نوشتن پست جدید 100موضوع و فیلم متفاوت به ذهنم می رسد،فیلم هایی که تازه دیدم سخت ترین نوع وسوسه را ایجاد می کند! فیلم های محبوبم که همیشه دنبال فرصتی هستم که از آنها حرف بزنم! فیلم های روز ...همه و همه ذهنم را درگیر می کند. چند روز پیش که مینا از من پرسید در باره ی چی می خوای بنویسی؟گفتم <عشق سگی> به علت علاقه فوق العاده ام به این فیلم به ایناریتو به جسارت،نبوغ و پیشرفتش به ایده ی بکر و خیره کننده اش ،به این علت که مدتها منتظر فرصتی بودم که درباره این فیلم بنویسم وبه علت لذت بی اندازه ای که از دیدن فیلم بردم با آن مناظر خون آلوده چندش آورش! اما دقیقه 90تصمیم گرفتم که در باره یه عشق سگی دیگه بنویسم... چیزی که مث همه ی عشق ها مشقت بار هم هست ... سینما پرداختن به شناخت شخصی است و باعث ایجاد تجربه های شخصی می شود. غرق شدن در فضای فیلم...فراوان دیدن و متنوع دیدن. بخشی از لذت و شادمانی در مورد یک اثر، ناشی از ستایشی است که با دیدن کاری که هنرمند کرده در ما به وجود می آید.اگر اندکی درباره فیلم ها چیز بدانیم و با توجه به فیلم های خوبی که دیده ایم از قابلیت های آن آگاه باشیم هرگاه فیلمی ما را به هیجان آورد؛ ناگزیر به مهارت کارگردانی که این عناصر را به هم پیوند داده و چنین لذتی را به ما...آفرین می گوییم. هرگز چیزی از هیچ به وجود نمی آید...به علت تفاوت های بی شماری که انسانها با هم دارند: دید،درک و به دنبال آن برداشت ها هم متفاوت است. ابراهیم گلستان درمصاحبه اش درکتاب نوشتن با دوربین می گوید... کار منتقد این است که در اصل حرف تازه ای بگوید و چیز تازه ای از فیلم کشف کند. این حرف درستی ست مهم نیست آن کشف منظور نظر کارگردان بوده یا نه مهم برداشتی است که یک نفر از فیلم دارد. اگر50 منتقد حرفه ای سینما همه با هم 50 جمله تکراری را تکرار کنند؛چه نقدی؟ چه کشفی؟ و چه تفاوت دیدگاهی؟! تفاوت دیدگاهها بر اندیشه ما اثر می گذارد.بارها شده فیلمی را می بینی در فضای فکری ،روحی و عاطفی خاصی (که بی شک متاثر از جهان پیرامون و حوادث روزمره است)که مورد توجه ات واقع می شود و دوستش داری یا به شدت بیزارمی شوی... جایی خواندم: چیزی در فیلم مورد توجهت واقع می شود که به تو یعنی به خویشتن خویشت نزدیک باشد. هنری جیمز در مورد نقد فیلم می گوید: نخستین عملکرد تاثیر نقد جذب اموری است که ذهن ما را تغذیه کرده و لذت بردن از آن را تا سر حد امکان خودآگاهانه کند.این شناخت به آتش نیازهای ذهن دامن زده و ذهن رابه جست و جوی کشتزار های دیگر می کشاند. این فعالیت ذهن عملا در حکم تلاشی است برای دستیابی به دلایل علاقه های ذهنی...زیرا تنها با اعلام این دلایل علاقه می تواند گونه گون شود. به این ترتیب ما اول لذت می بریم و بعد علت لذت را کشف می کنیم...و به نوعی آگاهانه کردن لذت و نفرت است. به گونه ای جریان فیلم و تماشایش پیش می رود که قسمتی از عناصر فیلم را می بینی که دیگران ندیده اند و گاهی قسمتهایی را نمی بینی که دیگران دیده اند این تجربیات ذهنی انسانهاست که بی اندازه با هم متفاوت اند. هنر و درک هنر ذاتا ذهنی است...سینما امکان وجود دنیای خیالی را فراهم می کند. در اینجاست که قدرت سینما نهفته است قدرتی که فراتر از محدوده هنر است. با گفتاری از ژان لوک گدار به پایان می برم: سینما تصویر برداری از طبیعت نیست...دوربین وسیله تولید مثل طبیعت نیست فیلم و طبیعت با هم یکی هستند سینما هنری نیست که از زندگی تصویر برداری کند .سینما چیزی است میان هنر و زندگی.
<به خانه همسایه ات طمع مورز>...یه نگاه به خونه همسایه! |
|
|
هر دو بر این باورند تا شروعی دوباره حق یارتان باد... مینا |
|
|
|
|
|
مینای عزیزم نوشته:و زمانی که نوشتن تنها بهانه ای است برای بودن... نوشته ها اسنادی هستند که اصوات جای آن را نمی تواند بگیرد. نامه نوشتن از زیباترین و راز آمیز ترین بازی هاست کسی پنهان می شود کسی می گوید: سک سک. نامه منولوگ است و خواندن ، آغاز دیالوگ ؛(این را از کجا اوردم؟!) نوشتن کوشش در فهم دیگری است و ایجاد رابطه از طریق کلمات و واژه ها....می شود مخاطب فرضی برای خودت قرار دهی و برای او بنویسی...قراراست چیزی را که حس می کنیم یا فکر می کنیم بنویسیم .خواننده نوشته باید در بلوایی که کلمات راه انداخته اند نویسنده و روح پنهان شده در قالب کلمه ها را پیدا کند...و لذت خواندن در این کشف و هیجان دو طرفه است. داستان ادله رو خیلی وقت پیش دیدم خیلی دلم میخواست در باره اش بنویسم اما نتوانستم ونشدشاید حرفهایم آنقدر زیاد بود که مجبور شدم فراموش کنم!می خواستم بنویسم از فضای شاعرانه فیلم از بازی فوق العاده ایزابل اجانی زیبا ازارجاعات عرفانی فیلم (به خصوص عرفان عشقی مولانا جایی که هدف عشق در خود آن نهفته است و نه در متعلق به آن)که در قالب داستانی واقعی بیان شده ...از فرانسوا تروفو منتقد وفیلم ساز موج نوی فرانسه و از نوشتن که عادت کم وبیش ترک نشدنی من هم هست ...که دوستم یادداشتی در باره فیلم برای من فرستاد که ترجیح دادم به جای آن این یادداشت را بیاورم که به رسم خود فیلم بر پایه نامه ها و نوشته ها باشد... ضمن تشکر از دوست بسیار عزیزم...
"وقتی ملاقاتی وجود نداشته باشد ،عشقی وجود ندارد" ،"من همه وجود تو را می خواهم " و "بدترین چیز برای من نبودن توست" این سه دیالوگ و به عبارتی صحیح تر مونولوگهای ادل در قالب نامه هایی در فیلمی به همین نام(داستان ادل) کافی هستند تا پی ببریم که با قصه ای عاشقانه روبروهستیم،اما مطمنآ نه از نوع ملودرامهای آبکی پر تیراژو قالبآ غیر واقعی و یا از آن نوع که در فیلمفارسیهای خودمان کم نیستند...در کارگاه نقد داستان موضوع یکی از مباحث ما " پرداختهای ذهنی و عینی مفاهیم و زوایای متعدد دید ما" بود...دلم راضی نمی شود بگویم در این فیلم تنها عشق از زاویه ای دیگر پرداخت و دیده شده است چون اصولآ تفاوت عمده این فیلم که بر تراژیک بودنش می افزاید واقعی بودن داستان آن باشد. نمود تمام عیار یک عشق شرقی در قالبی کاملآ غربی و نکته جالب همینجاست! تلاش عاشق برای دستیابی به معشوق به هر قیمتی و به قول تو منفعل نبودن و پویا بودن عاشق...چیزی که آدم را یاد عشاق ادبیات خودمان می اندازد.جنون عاشق پس از ناتوانی در وصال که بدیهی است در اولین نگاه و مشابه سازی شخصیتی، بسیار به مجنون می ماند.بی تفاوتی معشوق و دلبستگی روح و جسم بوالهوسش به شخص یا اشخاص دیگر و اینکه همه اینها یک بیننده مولوی شناس(و به ویژه تو) را به سمت و سوی همانند سازی این گونه غربی با تبلور عشق شرقی در اشعار مولانا سوق می دهد.شاید لازم به یاداوری نباشد که پایان فوق العاده و تراژیک فیلم در صحنه گور عاشق ناکام هم در ادبیات ما بی همتا نیست...از دید روانشناسانه با گونه ای از عشق سرکش و عاشق مهار گسیخته طرفیم که هیچ چیز نمی تواند سد راهش شود، حتی بی تفاوتی معشوق،حسادت(در صحنه ای که ادل،معشوقش را در حال عشقبازی با زنی دیگر می بیند ودر پرتو نورپردازی زیبای این صحنه، تنها لبخند میزند!)، منع خانوادگیِ،راه دور،فقر،گرسنگی و حتی و حتی گذشت بی درنگ ،بی رحم و ناجوانمردانه زمان... داستان فیلم و صحنه های زیادی از آن نیز به دلایل شخصی برایم مانگار و زیبا و عزیز بود و در پایان: خوشا گر مهربانی هر دو سر بی که یک سر مهربانی دردسر بی ساسا |
Link ||| کلیک خورده در شنبه 12 اسفند1385ساعت 15:11 _
سناریست مینا و ساسا
|
|
|
موقع دیدن فیلم رویابینها شاید کمترین چیزی که توجه بیننده را جلب می کند ماجرایی است که برتولوچی دست مایه ساخت فیلمش قرار داده ... ماجرای هانری لانگلوا و سینما تک فرانسه که در سال 1968 با تظاهرات دانشجویان و کارگران هوادار جنبش مائو همزمان شد ...به این فیلم مفصلادر پست های بعد خواهیم پرداخت . هانری لانگلوا مدیر سینما تک فرانسه بود . او به همراه دوستش ژرژ فرانژو تصمیم گرفته بودند تا فیلم ها را جمع کنند و از خطر نابودی نجات دهند فیلم های از همه ی دوران هاو ازسراسر دنیا و در سینما تک نمایش می دادند: دوران سخت ومحنت باری درزمان اشغال فرانسه بود لانگلوا فیلم ها را در حمام خانه اش پنهان می کرد آپارتمانش هم لبریز ازعکس ها و پوستر ها و اشیا ء سینمایی بود لانگلوا دقتی مثال زدی و وسواسی شدید در این رابطه داشت او می گفت باید سعی کرد همه را نجات داد همه را نسل های آینده شاید چیز هایی را که ما نادیده می گیریم با ارزش تلقی کنند ...انگار اشیاء و حلقه های فیلم با اوسخن می گفتند ....او می گفت دنیا را در جستجوی چیز های مربوط به سینما زیر پا می گذاریم . کسی به درستی نمی داند این همه فیلم را از کجا جمع کرد مردم سال های سال فیلم هایشان را دراختیار او می گذاشتند چون می دانستند او تا پای مرگ از آن ها محافظت خواهد کرد . آنهاچمدان هایی پر از عکس ها و مدارک تهیه کردند و آن سر آغاز فیلم خانه فرانسه بود . اشتیاق و نبوغ لانگلوا تولد موزه ی سینما را به ارمغان آورد . او می خواست سیر روزها و فصل ها ی سینما دنبال کند .هانری لانگلوا به تمامی معنی جادوی تصویر و حرکت را ارج می گذاشت . او موفق شد در دوران اشغال فرانسه توسط نازی ها وقتی سینما های آمریکا تعطیل بود و فعالیت انجن های فیلم ممنوع شده بود سینما تک را زنده و سرپا نگه دارد و بعد از آزادی پاریس سالن کوچک سینما تک با 60صندلی اولین محل نمایش فیلم شد .نویسندگان و اندیشمندان بزرگ فرانسه از مشتری های دائمی آنجا بودند . تا اینکه رئیس جمهور تغیر کرد ...و تصمیم گرفتند مدیریت سینما تک را به کس دیگری بسپارند آنها می گفتند:سینما تک و مجموعه عظیمش مهم تر از آن است که به دست کولی مرموز بد پرورش یافته و سنگین وزنی مانند لانگلوا سپرده شود و او در یک روز جمعه برکنار شد. واکنش ها تغریبا آنی بود ظرف 24 ساعت چهل فیلمساز از جمله آبل گانس ، تروفو ، ژان لوک گدار، ژان رنوار روبر برسون،چارلی چاپلین،روبرتو روسیلینی،فریتس لانگ،ریچاردلستر، اورسن ولز و جری لویس اجازه نمایش فیلم هایشان را در آنجاپس گرفتند روز چهار شنبه 3هزار نفر تجمع کردند که با تیراندازی لانگلوا می گفت : همه ی اشیا روی پرده زنده خواهند شد و شما می توانید فیلم ها ، فیلم ها و فیلم ها را ببینید .
|
Link ||| کلیک خورده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 19:3 _
سناریست مینا و ساسا
|
|
|
لوسيل- فكر مي كني چطور بايد اينو براي هيئت منصفه صاف كنم؟ مارو- اين دفعه صاف كردني نيست...اين يه دعواي قهوه خونه اي نيست...يا يه آدم عوضي كه مي خواد با بنزين يه نفر و آتيش بزنه...اين مسئله بزرگه... لوسيل- آروم باش مارو يه قرص ديگه بخور. مارو- آروم شدني نيست...اين خون براي خونه و اونم گالني...اين دوران قديمه فقط روزهاي بد...روزهاي يا همه چيز ياهيچ چيز...اونها برگشتند...چاره اي نمونده...و من براي جنگ حاضرم... لوسيل- زندان براي تو جهنم بود...اين دفعه حبس ابد مي گيري. مارو-جهنم اينه هر روز از خواب بيدار بشي و حتي ندوني واسه چی زنده اي... شهر گناه كار مشتركي از فرانك ميلر و رابرت رود ريگوئز اثر اعجاب انگيزي است.چه به لحاظ داستان و چه به لحاظ ساختار.اين فيلم اپيزوديك بطريقه سياه و سفيد فيلمبرداري شده است .البته اين سياه و سفيد بودن با نام فيلم و داستانش كاملن هماهنگي دارد.شهري كه در آن هيچ كس به ديگري رحمي ندارد.مجريان قانون بيشتر از بقيه فاسدند.و البته اين در همه جا حكمفرما نيست.پليس بازنشسته خوبي هم هست بنام هارتيگان با بازي بروس ويليس.برگرديم به كاربرد رنگ به گفته خود ميلر زشتي ها و زيباييها در اين فيلم برنگ طبيعيشان ديده مي شوند و باقي چيزها سياه و سفيدند.زيبايي هاي بصري مانند موي بور زن(گلدي) و لبان سرخش ولباس و بستر قرمز رنگش.همچنين چشمان آبي زني ديگر (بكي).ولي در مورد رنگ خون تفاوت هايي ديده مي شود.چرا كه در جايي(صورت خونين مارو وهمچنين سرفه خون آلود هارتيگان)خون برنگ طبيعي و در باقي صحنه ها برنگ سفيد ديده مي شود باستثناي خون جونيور( پسر سناتور) كه همرنگ بدنش زرد رنگ است. سه قهرمان اصلي فيلم:هارتيگان(بروس ويليس)/ مارو(با بازي فوق العاده ميكي رورك) و دوايت(كليو اون) به نوعي ماموريت دارند تا شهر گناه را از بديها و پستي ها برهانند و در اين راه از هيچ خشونتي روگردان نيستند و از آن استقبال مي كنند.و هر يك داستان مربوط به خود را دارد كه در پايان به يكديگر مربوط مي شوند.و اين از نكات ظريف و در عين حال قابل توجه فيلمنامه است.هارتيگان پليسي است كه براي نجات دختر يازده ساله اي تلاش مي كند هرچند به شدت مجروح مي شود اين دختر نانسي كالاهان نام دارد و در تمام دوران محكوميت 8 ساله هارتيگان(به جرم تجاوز به دختر بيگناه به حبس محكوم مي شود)هر پنجشنبه نامه اي براي هارتيگان مي فرستد و خود را با نام مستعار كوردليا معرفي مي كند.اما سرانجام لو مي رود و هارتيگان بار ديگر از بيم جان او خود را به خطر مي اندازد.اين داستان نانسي در دو اپيزود اول و آخر فيلم نشان داده مي شود.و زيباييش به اين است كه در اپيزود ابتدايي ما تصور مي كنيم هارتيگان به خاطر جراحات وارده به وي مي ميرد شايد هم ديالوگ وي اين تصور را بوجود مي آورد:يه پيرمرد مي ميره تا دختر جوون زنده بمونه...معامله منصفانه....اما در اپيزود آخر او را روي تخت بيمارستان مي يابيم در حاليكه سناتوري كه هارتيگان با پسرش در افتاده بالاي سر اوست.سناتور مي خواهد انتقام سختي از هارتيگان بگيرد چرا كه هارتيگان او را مقطوع النسل كرده و به گفته خودش :سلاحش را گرفتم هم اسلحه اش را و هم ...داستان هارتيگان شايد چون به دو قسمت تقسيم شده كشش بيشتري داشته باشد.اما شخصن داستان دوم را بيشتر دوست دارم .شايد چون بار عاطفي اش بالاتر است(قصه مارو و گلدي). سه زن مرتبط با سه قهرمان داستان يكديگر را مي شناسند چون هر سه در يك كافه كار مي كنند.نانسي رقصنده است.گلدي فاحشه و شلي يك پيش خدمت.دوست پسر جديد شلي(دوايت)حاضر به تحمل جكي (دوست سابق شلي)نيست و او را تعقيب مي كند.جكي با بازي بنسيتو دل تورو(حتمن 21گرم را بياد داريد)هم شخصيت عجيبي است و بسيار آزاردهنده.در ابتدا فكر مي كنيم او فقط يك عياش است كه با دوستان كثيفش قصد سواستفاده از شلي و ساير دختران را دارد.اما وقتي با همكاري دوايت و دختران شهر قديم كشته مي شود در جيب او نشان پليس را مي بينيم كه البته اين نشان چيزي ازپستي و وقاحت او و قصد پليدش نمي كاهد.پلاني در فيلم هست كه در عين عجيب بودن كمي هم خنده دار به نظر مي رسد.وقتي دوايت سر بريده جكي را در دست گرفته و بر دهان او چسبي هم زده.چشمان حيله گر جكي مي چرخند و رو به دوايت چيزي زمزمه مي كند دوايت هم در پاسخ مي گويد:خفه شو. اما اين فيلم بشدت بنظرم فمينيستي آمد بخصوص اپيزود مارو.براي اين گفته ام دلايلي دارم.ما زنهاي خوب و پاكي را شاهد نيستيم اما در مقابل مرداني را مي بينيم كه بخاطر آنها دست بهر كاري مي زنند.شخصيت مارو با آن گريم وحشتناك كه با قلب مهربانش كاملن در تناقض است نمايانگر مردي است كه براي زنها شخصيتي والا قادر است حتي زنا ن هرزه اي مثل گلدي و خائني مثل لوسيل.او فقط يك شب با گلدي بوده اما تاثير اين عشق كوتاه آنچنان عميق است كه حتي بعد از قتل گلدي در رختخواب توسط كوين نيز از بين نمي رود و از آن پس مارو در پي انقام بر مي آيد و به قول خودش چنان جهنمي براي قاتل گلدي مي سازد كه جهنمي كه به آن مي رود برايش بهشت باشد.در سكانسي كه پدر روحاني فاسد به مارو مي گويد:تو راه كه داري ميري از خودت بپرس آيا لاشه اون فاحشه ارزش مردن داره...مارو واكنش جالبي نشان مي دهد و جواب پدر رابا گلوله و چند جمله مي دهد.بازاي هر جمله يك گلوله: ارزش مردن داره...شليك...ارزش كشتن داره...شليك...ارزش رفتن به جهنم داره...شليك.زنان به ظاهر قدرتمند فيلم كه به نوعي قدرتشان را مردان حامي آنها مي گيرند داراي شخصيت هايي كمي دوست داشتني و كمي دروغگو هستند.اما زيباترين و معصوم ترين آنها نانسي است كه جسيكا آلباي جوان و زيبارو به خوبي از عهده نقشش بر آمده. سين سيتي تجسمي خيالي از جامعه بي رحم و ظلم ستيز امروز دنياست.اما در اين شهر خيالي كه همه چيز نا متعارف است و بگونه اي خرق عادت محسوب مي شود يك چيز حرف اول را مي زند آن هم عشق است. فرانك ميلر و رابرت رود ريگوئز براي خلق اين اثر دست به يك ساختارشكني تحسين برانگيزي زده اند.ساختاري كه از خط قرمز ها عبور كرده خشونت و پليدي بشر را به حد اعلا رسانده(مثالي از آدم خواري كوين) و فداكاري در راه عشق را هم نيز فوق العاده بيان مي كند(عشق پر رنگ مارو به گلدي و فداكاري هارتيگان براي نانسي). در پايان بايد اعتراف كنم كه فيلم را نتوانستم خيلي منتقدانه نگاه كنم. چون خيلي شيفته اش شدم و شايد هم نقدش خيلي شيفته بينانه شده باشد. مینا پی نوشت: این مطلب را از آرشیو مینای عزیزم انتخاب کردم . آزمون ارشد و روزمرگی دو علت اساسی این تاخیر به نسبت طولانی ما بود که از این دو ،سهم من دومیه! ازهمه دوستان عزیز عذر می خوام وبرای این همه لطف تشکر می کنم. |
|
|

.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)








