تبليغاتX
رویابین ها
 
   

 

 

اخيرن فيلم داشتن و نداشتن ساخته تحسين برانگيز هاوارد هاكس از تلويزيون پخش شد.خيلي لذت بردم و با اينكه نه ناخدا هري مورگان(همفري بوگارت) خشن و خونسرد شباهتي به ريك بلين رمانتيك  و نه موري (لورن باكال)جسور و شجاع اين فيلم شباهتي به ايلزاي (اينگريد برگمن) معصوم و وفادار كازابلانكا داشت ولي ذهن مرا بشدت بسمت كازابلانكا سوق داد.همين موضوع انگيزه اي شد براي نوشتن در مورد فيلم محبوب تمام نسل ها در تمام دنيا.

كازابلانكا فيلمي ست كه نياز به معرفي و شناسه ندارد.هر كس اندكي به پرده نقره اي علاقه داشته باشد اين فيلم را ديده و احتمالن مدتي با شخصيتهايش زندگي كرده است(مثل من). ازين رو در اين پست سعي مي كنم بيشتر مطالبي از حاشيه توليد اين فيلم بياورم و از شرح داستان بپرهيزم.در پايان نيز مختصري در مورد بازيگران خواهم گفت. اميدوارم  كه مانند پست بن بست خيلي طولاني نشود كه خواندنش از حوصله تان خارج شود.هر چند كه شيفتگي بيش از حد نسبت به يك فيلم اختيار خلاصه نوشتن را از انسان سلب مي كند.

 

معلم  مدرسه اي در نيويورك با نام موراي بارنت با كمك جوان آليسون نمايشنامه "همه به كافه ريك مي آيند" را مي نويسد.عناصري كه بعدها در فيلم كازابلانكا ديده مي شود در اين نمايشنامه نيز وجود دارد : كافه,  پيانيست, سياه پوست و شخصيت ها. نويسندگان نمايشنامه تمايل داشتند آنرا روي صحنه ببرند تهيه كنندگاني نيز براي اجراي آن ابراز علاقه مندي كردند اما روزگار نگذاشت اين نمايشنامه روي صحنه ببيند.

نويسندگان پس از مايوس شدن از تهيه كنندگان تئاتر درصدد جلب رضايت تهيه كنندگان هاليوود برآمدند. يكي از متن خوانان استوديو وارنر نمايشنامه را پسنديد و آنرا ملودرامي فوق العاده و كاملن باب روز ارزيابي كرد. بالاخره كمپاني وارنر نمايشنامه را به مبلغ بيست هزار دلار خريداري كرد و نام اش را به كازابلانكا تغيير داد. نگارش فيلمنامه به والي كلين وآندره اس مكنزي واگذار شد.هنوز نوشتن آن به پايان نرسيده بود كه خبر بازي رونالد ريگان و آن شريدان در فيلم جديد كمپاني وارنر صفحه نشريات را قبضه كرد. اين دو بازيگر در آن مقطع ستاره هايي محبوب بودند و سومين حضورشان كنار يكديگر براي علاقه مندانشان مي توانست خبر جالبي باشد . اما تهيه كننده ( هال واليس ) از مديران استوديو خواست بجاي ريگان از همفري بوگارت استفاده كنند. بوگارت در آن سالها هنوز چهره محبوبي نبود و چند نقش دوم بازي كرده بود. بوگارت در مقابل رقيباني كه مي توانستند نقش او را تصاحب كنند و جاودانه شوند شانس زيادي نداشت. چهره خشن و نه چندان زيباي او را خيلي ها براي بازي در نقش يك شخصيت مرموز و عاشق پيشه مناسب نمي دانستند.اما باز هم دست تقدير بهترين راه را مقابل پاي واليس گذاشت. او سرسختانه مقابل انتقادها ايستاد و حرف خودش را زد : بوگارت بايد نقش ريك را بازي كند. و اين يكي از اتفاقاتي بود كه روزگار بوجود آورد تا كازابلانكا تبديل به يك شاهكار شود. واليس پس از خواندن نسخه اول فيلمنامه را نپسنديد , بنابراين دو فيلمنامه نويس گمنام استخدام كرد تا نسخه ديگري بنويسند. فيليپ و جوليوس اپستين در نيمه نوشتن فيلمنامه بودند كه واليس از هاوارد كوخ خواست كه فيلمنامه جديدي بنويسد. به اين ترتيب سه بار فيلمنامه تغيير كرد و در همين راستا بود كه واليس تصميم گرفت به جاي آن شريدان نيز بازيگر ديگري انتخاب كند كه پس از كانديد شدن بازيگران بسيار عاقبت اينگريد برگمن انتخاب شد.

اپستين مي گويد: " زماني كه ما دو سوم فيلمنامه را نوشته بوديم فيلمبرداري شروع شد. هيچكس نمي دانست پايان فيلم چه خواهد شد. هر گاه من و برادرم صحنه اي را مي نوشتيم به استوديو مي دويديم و نوشته را به كارگردان مي داديم. بازيگران بايد از روي دست نوشته هاي ما كه صبح نوشته بوديم ديالوگ ها را ياد مي گرفتند. من و برادرم تنها كساني بوديم كه روزي بين را استوديو بهم گفتيم : آدم هاي مظنون را بايد دستگير كرد. ما دو نفر پايان فيلم را يافته بوديم اما چه كسي را و به چه دليل دستگير كنيم؟ معلوم است چون سرگرد اشتراسر با گلوله كشته شده. خب چه كسي بايد در حال تيراندازي به او نشان داده شود؟ طبعن همفري بوگارت.تماشاگر چنين چيزي را مي پسندد. ديگر پايان فيلم برايمان مشكل نبود."

براي آنكه بوگارت در برابر برگمن بلند قامت چندان كوتاه جلوه نكند مجبور شد زير كفشهايش پاشنه هاي 15 سانتي متري نصب كند. همين پاشنه ها راه رفتن براي او را دشوار مي كرد. بهمين دليل در اكثر صحنه هاي دونفره كه برگمن و بوگارت در آن حضور دارند بوگارت ايستاده و برگمن راه مي رود.

بوگارت با كازابلانكا به چهره اي محبوب و دوست داشتني تبديل شد .او پس از آن نقش هاي عاشقانه بسياري بازي كرد اما خاطره حضور درخشان و خيره كننده اش جزو نقاط اوج كارنامه هنري اش به شمار مي رود. بوگارت در اولين تجربه جدي اش مسلط و مستعد نشان مي دهد. حضورش به فيلم وزن و وقار داده و به جرأت مي توان گفت بازي درخشانش از نقاط قوت كازابلانكاست.

برگمن نيز به شكل شگفت انگيزي پيشنهاد بازي در اين فيلم را دريافت كرد . او در آن زمان 27 ساله بود و هنوز در هاليوود تازه كار محسوب مي شد. برگمن با مبلغ 25هزار دلار به جمع بازيگران كازابلانكا پيوست. او اگر چه سوئدي بود اما حضورش در سينماي آمريكا از همان شروع با موفقيت همراه بود.

برگمن در اواسط فيلم هنوز نمي دانست بايد با كداميك از مردها همراه شود. بارها اين سوأل را از مايكل كورتيز (كارگردان) پرسيد اما او هم جوابي نداشت. چون فيلمنامه حين كار نوشته مي شد و هيچ كس (حتا فيلمنامه نويسان) از پايان آن خبر نداشتند. تنها كاري كه از كورتيز بر مي آيد اين بود كه از برگمن بخواهد خيلي ساده نقش خود را بين دو هنرپيشه بازي كند. زوج بوگارت برگمن در كازابلانكا يكي از رويايي ترين زوج هاي سينما هستند.

برگمن سي سال بعد از ساخت اين فيلم خود را براي ديدنش قانع كرد. آن هم زماني كه موسسه فيلم انگليسي از او دعوت كرد تا درباره كازابلانكا سخنراني كند.هر چند برگمن پس از پايان فيلم گفت : چه فيلم خوبي!

يكي از نكات جالبي كه به موفقيت كازابلانكا انجاميد مربوط مي شود به ترانه مشهور "همچنان كه زمان مي گذرد". آهنگساز و تهيه كنندگان فيلم پس از پايان تدوين اين ترانه را سبك نشخيص دادند و خواستند صحنه هاي تازه اي با بازي برگمن و با يك ترانه جديد فيلمبرداري كنند. اما اقبال با آنها نبود.برگمن موهايش را براي بازي در "زنگها براي كه به صدا در مي آيند" كوتاه كرده بود و امكان فيلمبرداري مجدد وجود نداشت.

هنگامي كه در تاريخ  26 نوامبر 1942 كازابلانكا روي پرده سينماها آمد همفري بوگارت تاثير جادويي اش را با اين جمله ها دست كم گرفت : "من كار تازه اي نكرده ام كه قبلن انجام نداده باشم. وقتي خانم برگمن در نماهاي درشت به كسي ابراز علاقه مي كند هر بازيگر معمولي ديگر هم  بازيگر دلرباي بزرگي جلوه مي كند."

كازابلانكا بيش از هر فيلم ديگري سينما را باهمه ويژگيها و جذابيتهايش نشان مي دهد. كازابلانكا تعريف سينماست.

اين ديالوگ فيلم را خيلي دوست دارم :

ايلزا(برگمن) به ريك(بوگارت) مي گويد : "مي خواي يه قصه برات تعريف كنم؟ ولي هنوز آخرشو نمي دونم."

بوگارت در پاسخ مي گويد : "با اين حال تعريف كن .شايد موقع تعريف آخرش رو هم پيدا كردي."

كازابلانكا فيلمي است كه آمريكايي ها مانند يك سنت در طول سال 2 يا 3 بار به تماشايش مي نشينند و لذت مي برند.

صحنه آخر فيلم يكي از زيباترين و فراموش نشدني ترين  صحنه هاي تاريخ سينماست. بوگارت با تمام علاقه اي كه به برگمن دارد كمكش مي كند كه همراه ويكتور لازلو فرار كنند. صورت سنگي و بدون احساس بوگارت در اين صحنه جاي خود را به يك عاشق خسته و ناكام مي دهد و تماشاگر به خوبي با اين صحنه همذات پنداري مي كند.

صحنه وداع نهايي

نقل قولي از بوگارت : " يك بازيگر بازيگر نيست مگر آنكه مردم كراچي هم از او نام ببرند . از عبارت ستاره سينما آنقدر سو استفاده شده كه ديگر معني واقعي خود را ندارد. هر بچه كله پوكي كه يك فيلم بازي مي كند خود را ستاره سينما مي نامد. براي ستاره شدن بايد وزن خود را در ميان جدول پرفروش ها بداني و هر جا مي روي شناخته شوي.

بوگي از نگاه ديگران :

بتي لورن باكال (همسرش) : نگاه بوگارت به زندگي كار و مردم بسيار جدي و غير قابل تزلزل بود . هيچ چيز و هيچ كس نمي توانست اهميت ارزشهايي را كه او به آنها اعتقاد داشت در وي كاهش دهد . او بزرگترين موهبتي كه يك مرد مي توانست داشته باشد را داشت؛ احترام به خود و به كارش ¸صميمي با زندگي و خانواده اش.

اينگريد برگمن : هيچ وقت او را نشناختم حتا در صحنه آخر كازابلانكا.

و اما اينگريد برگمن بازيگري با چهره اي معصوم و گيرا ¸ قدي بلند و چشماني نافذ و قدرت بازيگري فراوان. صورت اسرار آميزش حكايت از راز بزرگي بود كه اين راز تا زمان مرگش ادامه داشت. برگمن در اكثر فيلمهايش بندرت به پاياني قرار دادي رسيد . عمومن نقش زني را داشت كه در قمار عشق بازنده مي شود. كسي كه بايد خود را به بهانه اي كنار مي كشيد يا مردش او را تنها مي گذاشت و مي رفت. امروز كه به كارنامه او مي نگريم زني را مي بينيم كه صبر و تحمل غريبي داشت . زني به بند آمده در دنيايي كه محبتهايش را نمي فهمند . كسي كه بايد معصوميتهايش بار گناه همه آدمهاي اطرافش را بدوش مي كشيد كسي كه فقط نگاه مي كرد.

                                              

"Ingrid Bergman and Humphey Bogart" Poster Card


پ ن : از تماشاي كازابلانكا يه خاطره خوب دارم نه صبر كنيد پنجره رو نبنديد! يه لحظه فقط...

 صحنه آخر فيلم بود... سالن سينماي دانشگاه... من چشمام پر از اشك بود... اصلن متوجه اطرافم نبودم...يهو صداي دست زدن جمعيت بلند شد ...چراغها روشن شدند...و من فهميدم در گريه كردن تنها نبودم...

 

"Casablanca" Pre-made Frame

 

مینا

Link |||  کلیک خورده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 11:58 _ سناریست مینا و ساسا 

 


 

این پست  را به دو موضوع اختصاص دادم ؛ شبه گزارشی ازدیدن فیلم چهار شنبه سوری و یادداشتی که در پایان می آورم .

جمعه به همراه سه نفر از دوستانم به سینما رفتیم ، صبح جمعه را انتخاب کردیم به این علت که بلیط نصف قیمته ...از آنجایی که ما چندان در بند کلاس و این حرف ها نیستیم ترجیح دادیم کار اقتصادی انجام بدیم !

دو فیلم روی پرده بود ؛ مکس و چهار شنبه سوری هر سه دوستم به سرعت مکس را پیشنهاد دادند و من چهار شنبه سوری...بعد از کلی تبادل نظر و گفتمان رفتیم چهار شنبه سوری !! (هیچ ربطی هم به قضیه ی جوامع شرقی و عدم احترام به دموکراسی ندارد ) به این می گویند حسن تفاهم ...و از نتایج چنین حسن تفاهمی احساس مسولیت در قبال خوش گذشتن به آن ها بود ، که باعث شد تا آخر فیلم هی نگران باشم که راضی هستند یا نه ... خوشبختانه در فیلم غرق شده بودند با چشمانی از حدقه در آمده برای خدشه دار شدن احساسات فمنیستی شان .

 

روح انگیز (ترانه علیدوستی ) کارگر منزل است در روز چهار شنبه سوری به خانه ای رفته که اوضاع آشفته ای دارد این آشفتگی از تمام عناصر موجود در خانه از جمله وضع سر و لباس مژده (هدیه تهرانی) مشخص است . او در صدد است از رابطه ی شوهرش و همسایه ی رو برویی که آرایشگر است سر در بیاورد ...بازی او فوق العاده بود گریه ی توی حمام بهترین سکانسی بود که در این سال ها دیدم ...در جواب خواهرش که از او می پرسد به چه علت به شوهرش مظنون شده می گوید :" چون بوش رو می ده " ...فرخ نژاد جذاب و دیدنی بود و آنقدر واقعی که دوستم می گفت : دیگه از این خائن خوشم نمیاد !! ترانه علیدوستی نقش آفرینی برجسته ای داشت لحن عامیانه و خاله زنکی او با آن تند حرف زدن و راه رفتن زمختش خیره کننده بود .

داریم فیلم را نگاه می کنیم ...مژده چادر روحی را برداشته ...غیبش زده ... به محل کار شوهرش رفته ...دارد کشیک او را می دهد . مرتضی از پنجره او را می بیند به سرعت و با چابکی خاصی که همه را غافل گیر کرده به طرف او می رود و با مشت به جان او می افتد...و همه جا خاموش می شود ...نه احساسات فمنیستی در کار نیست برق سینما قطع شد ! مثل اینکه قرار سوری در بین نیست و سور ما هم ناتمام ماند . تلاش مسئولان سینما هم فایده ای ندارد . همه یکی یکی از سالن خارج می شوند .

اینجا فیلم دیدن معمولا با اعمال شاقه صورت می گیرد ...اما نکته اینجاست که تو این شهر به ما فیلم های روز دنیا زودتر می رسد تا فیلم های داخلی ؛ و ما همزمان با دوستان هالیودی فیلم ها را می بینیم !...اونم از طریق د ز د ی پرده ای...خب البته یک مقدار به ژست روشنفکریمون بر می خورد... به هر شکل یواشکی در رفتم که نگاه دوستانم به من برخورد نکند .

بعد از ظهرش رفتیم و از اول نشستیم ونگاه کردیم .اصغر فرهادی فیلم تامل برانگیز و جذابی ساخته که مهمترین حسنش پرداخت به جزئیات ریز یک زندگی است . زندگی انسان های عادی و عادی بودنشان را در مناسبات روزمره دیده ایم .او موفق می شود با بی طرفی کامل کناری بیاستد و وضعیت را به تصویر بکشد... این هنر او و البته مانی حقیقی به عنوان فیلم نامه نویس بود، که به شخصیت ها بعد و لایه بخشیدند که سیاه و سفید به چشم نمی آیند و به طرز هوشمندانه ای از مطلق نگری پرهیز کرده است . شخصا همه ی شخصیت های فیلم را دوست دارم .


و اما یادداشتی در ستایش بی طرفی ؛

هرازچند گاهی که فیلمی به چالشای مربوط به زندگی اجتماعی می پردازد بحث هایی شکل می گیرد که مثل هر بحث دیگری موافقین و مخالفین خود را به همراه دارد ...مباحثی از قبیل مظلومیت زنان و مبحث فمنیسم .

انسان به لحاظ بعد غیر عقلانی خود شیء است در جهان ، همچنان که حیوانات و درختان ...اگر چه دارای حیاتند ، شیء محض اند. انتخاب های ما به ما مفهوم می دهد . هستی ما در گرو انتخاب هایی است که برای خود انجام می دهیم .

و... چیزی که حاصل انتخاب نیست را نمی توان  سزاوار و شایسته ی فخر یاشکست و ناکامی قلمداد کرد . زن بودن هم از آن دسته است و حاصل انتخاب نیست . ونمی توان آن را ارزش یا بی ارزش خواند . عصیان در باره ی زن زاده شدن به اندازه ی افتخار به آن ابله هانه است ...اما موضع گیری ها معمولا یکی از این دو مورد است .

و... با چنین تلقی و  در چنین شرایطی ازدواج هم صورت می گیرد !

نیچه می گوید : اینان فقر و آلودگی ارواح و راحتی نفرت انگیز و دو جانبه ی خود را ازدواج می خوانند .

 

ساسا

Link |||  کلیک خورده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 20:58 _ سناریست مینا و ساسا 

 


 

كارگردان فيلمنامه نويس و تهيه كننده:پرويز صياد

مدير فيلمبرداري:هوشنگ بهارلو

اشعار:احمد شاملو

بازيگران:مري آپيك-آپيك يوسفيان-بهمن زرين پور-پرويز بهادر-منصوره شادمنش

مدت زمان:۷۷ دقيقه

رنگي (ايستمن كالر)-

محصول:شركت تعاوني سينماگران پيشرو

سال نمايش:۱۳۵۸

براي اين پست سري به سينماي ايران زدم.در جستجوي فيلمي بودم كه كمتر كسي آنرا ديده و در باره اش نوشته يا حتي اسمش را شنيده است.

بن بست فيلمي به كارگرداني پرويز صياد نام آشناي خالق شخصيت صمد شايد تنها فيلم متفاوت او باشد.فيلمي روشنفكرانه با مضموني به ظاهر ساده اما بسيارعميق اثر ماندگاريست.صياد فيلم خود را با اين نوشته آغاز ميكند:

فكر ساخت اين فيلم سالها پيش در مدرسه برايم پيدا شده است.شايد از طريق روايت دوستي يا اشارتي در مجلات و يا به احتمال بيشتر از شعر كوتاهي از چخوف يا بزرگواري ديگر.بهر حال اين فكر طي سالها با من بزرگ شده قوام آمد تا امروز كه نياز به بازگو كردنش باقتضاي زمان پيش آمده است.

فيلم با نماي بسيار زيبايي از مردي چتر بدست كه زير باران در ابتداي كوچه اي ايستاده و چهره اش ناپيداست شروع ميشود.دوربين باهستگي به او نزديك ميشود.سپس تصوير پنجره اي را مي بينيم با پرده هايي سفيدرنگ كه با كلوزاپ دوربين باز ميشود و چهره دختر جواني در قاب ظاهر ميگردد:آخي چه باروني...ناگهان چشمش به مرد مي افتد و فورن پنجره را مي بندد و ما مي فهميم كه مرد نماي اول در واقع به پنجره او در ته آن كوچه بن بست چشم دوخته .فيلم از همان پلان اول داستانش را تعريف مي كند و ما ر ا با آن درگير ميسازد.دختر به قصد تلفن كردن از خانه بيرون ميايد و مرد سايه به سايه تعقيبش مي كند.در بازگشت دختربه خانه مونولوگ هاي او را روي تصوير مي شنويم كه در كمتر فيلم ايراني شاهد آن هستيم.صداي دختر: اين جور وقتا چي كار ميشه كرد؟...برگردم نگاش كنم؟...دستمال كاغذي و بندازم زمين كه برداره و بهم بدش...و افكار خود را نمي پسندد:نه...خوب نيس...جلفه...همون بهتر كه آدم نشون نده متوجه چيزي شده...صداي پاش نمياد...يعني دنبالم نيومده...نه بهتره اصلن پشت سرمو نگاه نكنم...دختر( كه تا آخر فيلم نامش را نمي فهميم)سر ميز نهار از حرفهاي مادرش بياد مياورد كه قبلن مرد را در عروسي دائي دوستش سوري ديده است.مادرش مدام حرف ميزند و در اين لحظه فلاش بك هاي عروسي را در ذهن دختر مي بينيم كه مرد ناشناس را نشان ميدهد.دختر به كمك دوستش مرد را شناسايي ميكند.اما تنها دانستن اينكه او شهرستاني تحصيلكرده حقوق وساكت و مرموز است براي او كافي نيست.

روزها ميگذرد و دختر همچنان مرد را ابتداي كوچه در حال كشيك دادن مي يابد طوري كه دختربه تصور اينكه مرد عاشقش شده به حضور او عادت ميكند.سرانجام روزي به توصيه دوستش مرد را بدنبال خود به كافه اي ميكشاند تا سر صحبت را با او باز كند.سكانس كافه به نظرم بهترين سكانس فيلم است.در ابتدا دختر سر يك ميز و مرد سر ميزي ديگر مي نشينند.با آنكه دختر براي آمدن مرد لحظه شماري ميكند اما مرد بي توجه و محتاط مشغول خواندن روزنامه است.و باز هم مونولوگ هاي دختر:پس چرا نمياي؟...و شروع به كشيدن گلي در دفتر يادداشتش مي كند و همزمان شعري از شاملو را بر تصوير مي شنويم كه گويي از راديوي كافه صدايش ميايد و با فضاي فيلم كاملن هماهنگي دارد:آي عشق آي عشق چهره آبي ات پيدا نيست...دوربين ساعت را نشان مي دهد نيم ساعت از حضورشان گذشته وهيچ خبري نيست. بالاخره طاقت دختر به سر ميرسد و باز هم صدايش: پاشيم بريم بابا اينم خودشو مسخره كرده...كه ناگهان مرد روبرويش ظاهر مي شود:اجازه هست؟...دختر ذوق زده ميشود وسعي ميكند بروي خودش نياورد.پرسش هايي بينشان رد و بدل ميشود و دختر مدام فكر مي كند كه چقدر سوتي داده و چرا سوال خوبي براي پرسيدن نمي يابد.مرد اقرار مي كند كه مدتيست در تعقيب دختر است اما در پاسخ دختر كه مي پرسد :چرا؟ با خونسردي مي گويد:ميشه به اين سوال جواب ندم حداقل فعلن.و ما در اينجاست كه به او واقعن مشكوك مي شويم.دختر مسحور صحبتهاي مرد شده.مرد خونسرد با چهره اي موقر در پاسخ به دختر كه مي پرسد؟نظر همه درباره زندگي چيه؟اگه نظر من و شما با همه جمع بشه چي ميشه؟جواب هوشمندانه اي ميدهد :"همه؟ اين فقط يه كلمه اس ارتباط من و شما با همه حتي يك لحظه هم ميسر نيست چون در هيچ لحظه اي اين همه اي كه شما ميگين شرايط يكساني ندارند تا مفهوم خارجي و واقعي پيدا كنند.در هر لحظه اي عده اي دارن ميان عده اي دارن ميرن و عده اي تغيير وضعيت مي دن.توقفي در كار نيست حتي باندازه يك فلاش عكاسي كه بتونه از همه عكس بگيره توقفي در كار نيست.كدوم همه؟بجز نيازهاي طبيعي مثل نياز به اكسيژن كه بين انسان و حيوان نبات مشتركه هيچ چيز در اين دنيا وجود نداره كه شامل همه بشه...

دختر مجذوب سواد و فرهيختگي مرد شده آنچنان كه دلش ميخواهد برق آسا همه كتابهاي دنيا را بخواند تا در مقابل مرد كم نياورد.همانطور كه براي هم سطح شدن با مرد كتابي را كه دست او ديده با عنوان همشهري تام پين خريداري ميكند.ولي ازين ساده لوحيش هيچ خوشم نميايد.البته به نظر ميرسد كارگردان ميخواسته طبقه اجتماعي او را چنين ساده دل و مظلوم جلوه دهد.اما اين ساده دلي هم تا حدي قابل باور است. و اما ادامه داستان:مرد چند روزي غيبش ميزند و دختر به تصور اينكه مرد از او نااميد شده كه ديگر سر كوچه اش نمي ايستد دلش مي گيرد و عصباني و ناراحت رو با آينه ميگويد :نه...تو.. گريه... نميكني...در شبي برادرش كه تا اينجاي فيلم فقط يك بار در مورد او صحبت شده آنهم بطور مختصر به خانه باز ميگردد.نمي دانيم او چه كاره است؟ شخصيت پردازيش خيلي سطحي است اما از اينكه از سيگار كشيدن خواهرش ناراحت نمي شود وحتا وقتي او را در اين حالت مي بيند با مهرباني ميگويد:نه راحت باش خاموش نكن...يكي ام به من بده...مي فهميم كه برادر متعصبي كه نيست هيچي حتا روشنفكر هم هست.طرز لباس پوشيدن و چهره معصومش هم نشاني از داشتن هدفي مشخص در زندگي دارد.تنها ديالوگي كه ما را در معرفي خودش كمك ميكند آنجاست كه ميگويد:من طرفدار اونايي هستم كه ميگن يا همه چي يا هيچي...اينجاست كه مي فهميم او يك فرد معمولي نيست و غيبتش در بيشتر فيلم تنها بعلت در سفر بودن او نيست و دليلي مهمتر دارد.

با بازگشت برادر دوباره سر و كله مرد ناشناس پيدا ميشود.دختر پنجره را باز ميكند و براي اينكه مرد متوجه او شود موهايش را افشان ميكند و باز هم مونولوگ دختر را ميشنويم:عشق من از چي ناراحتي...ديگه بس كن...بيا جلو حرف بزن...و در اين لحظه مرد بسوي دختر ميايد .دختر يكه خورده پنجره را سريع ميبندد:واي نه ...عجب سقي دارم من...تو رو خدا برگرد...حالا رو كه نگفتم.وصداي زنگ در او را از جا مي پراند.بناچار در را باز ميكند اما به مرد اجازه ورود نمي دهد دليلش را هم نبود مادر در منزل عنوان ميكند.شب هنگام پس از اينكه ميفهمد مادرش را هم تعقيب كرده موضوع را به او ميگويد.گره داستان رفته رفته رو به باز شدن ميرود.و دختر به مادر اطمينان ميدهد كه تعقيب كردنش به خاطر اوست و نظر مادر را به او جلب ميكند.مادر ساده دل هم ازاينكه پس از ازدواج دخترش صداي مرد جديدي را در خانه مي شنود ابراز اميدواري ميكند.ظاهرن همه چيز مهياست رضايت مادر...خرسندي دخترو.. .تقريبن ازين كه در پايان فيلم شاهد ازدواج آن دو باشيم مطمئن هستيم. واما سكانس طلايي فينال:صداي زنگ شنيده ميشود دختر بسوي در پرواز ميكند.مرد:اجازه هست؟دختر:خوب موقعي اومدين هم مادرم خونه اس هم برادرم. و در حياط مادر را صدا و او را از آمدن مهمان باخبرمي كند.مرد با خونسردي از پله ها بالا ميرود و دختر براي پوشيدن لباس به اتاق خود ميرود.لباس سفيدي بر تن ميكند و با خوشحالي ميگويد:آي عشق چهره آبي ات پيداست!

اين سكانس آزار دهنده است و در عين حال هوشمندانه كارگردان هم از سانسور فرار ميكند و هم مخاطب را در استرس ميگذارد.همه اش دلمان ميخواهد بدانيم مرد ناشناس با مادر و برادر دختر چه ميگويد.اما صياد ترجيح داده به جاي آن با نشان دادن برس كشيدن دختر و آرايش كردنش ذهن تماشاگر را به تصوري خيالي از مراسم خواستگاري سوق دهد.اما در حقيقت اگر آنقدر ساده باشيم كه اينگونه داستان را نود و نه درصد باور كنيم باز هم يك درصد ترديد داريم كه هدف مرد واقعن چيست؟همين طور كه در خيالاتمان شك داريم ناگهان صداي جيغي ميشنويم:نه...كجا؟...براي چي؟...صداي مادر است.دختر با عجله از اتاق بيرون ميايد.مادر را مي بينيم با فرياد ميگويد:برادرتو برد...برادرتو برد.و با حركت سريع دوربين مرد را مي بينيم كه يك دست برادر دختررا بدست خودش دست بند زده و او را دنبال خود مي كشاند.دختر مات و مبهوت بسويشان ميدود در را باز ميكند و فقط ميتواند برادرش را صدا كند:محمد!...و هر دو مرد بر مي گردند و مرد ناشناس خونسردتر از هميشه ميگويد:متاسفم!....دختر در را مي بندد و گيج و مات با چشماني از حدقه درآمده به دوربين نگاه ميكند و تصوير روي صورت دختر همراه با صداي شاملو كه شعر بر سرماي درون را ميخواند كات ميشود و ادامه تيتراژ فيلم را مي بينيم.

مري اپيك در سكانس نهايي

حيرت زده ايد نه؟داستان فيلم بهت آور است. شايد به لحاظ آنكه بسيار بكر است و ما به ازايي براي آن سراغ نداريم آنهم در سينماي قبل از انقلاب.در سينماي پس از آنهم فقط يك مورد به چنين داستاني برميخوريم كه آنهم بي ترديد بر گرفته از همين اثر است.از" برنگ ارغوان "حاتمي كيا حرف ميزنم فيلمي كه به مذاق خيلي ها خوش نيامد و پس از گذشت دو سال همچنان در توقيف است.

به بن بست برگرديم.راستش دقيقن نميدانم چرا پرويز صياد كل هدف فيلم را در كلمه متاسفم كه از دهان مرد ناشناس بر ميايد قرار داده؟ و چرا در كل فيلم نمي توان اطلاع كوچكي از هدف مرد ناشناس پيدا كرد؟فقط از سكانس آخر بايد فهميد كه برادر دختر فردي سياسي است و تحت تعقيب است و اين مرد ناشناس بجاي عاشق دل خسته و خواستگار مامور ساواك است.و اگر برادر تحت تعقيب است چرا خود را مخفي نمي كند؟ و مرد ناشناس چه لزومي داشت كه برادر را در خانه دستگير كند؟ البته اين چراهايي كه گفتم صرفن پرسشهايي بود كه در ذهنم پيدا شد و به هيچ وجه چيزي از ارزش هاي فيلم كم نمي كند.اگر شما هم مثل من ابتدا داستان را بخوانيد بعد فيلم را ببينيد از اين پايان خيلي جا نمي خوريد .اما براي كسي كه چيزي از داستان نمي داند ديدن سكانس آخر براستي شوك دهنده است.البته گزينه خود سانسوري را هم نمي توان ناديده گرفت.

پرويز صياد هنرمند با استعدادي است كه در آن زمان بيشتر حرفش را با زبان طنز بيان ميكرد اما كمتر كسي از فيلم هاي طنز او برداشتي غير كميك ميكرد.او در تمام كارنامه اش فقط دو فيلم جدي دارد :در امتداد شب و ديگري بن بست.فكر مي كنم كسي نيست كه در امتداد شب را با غوغايي كه به پا كرد نديده باشد. اما بن بست را كه بايد ديده ميشد متاسفانه كسي نديد و مهجور ماند.در مورد بازيهاي اين فيلم هم بد نيست اشاره اي كنم به بازي روان يكدست و مسلط مري آپيك كه به خاطر ايفاي اين نقش برنده جايزه سپاس شد.پرويز بهادر نيز به نقش مرد ناشناس خيلي خوب ظاهر شده.اما ساير بازيها به جز آپيك يوسفيان به نقش مادر كه آنهم ظاهرن موجه به نظر ميرسد تعريف چنداني ندارند مخصوصن بازي منصوره شادمنش به نقش سوري (دوست دختر)بيش از حد لوده و مصنوعي به نظر ميرسد.نكته قابل توجه در اين فيلم كاربرد نماد است.پنجره ي خانه دختر كه در سرتاسر فيلم به آن اشاره ميشود نماديست از فاصله اي كه بين او مرد ناشناس است.غير از اين لانگ شاتي كه مرد را از نگاه دختر درابتداي كوچه نشان ميدهد هم قابل توجه است.جالب است ذكر اين نكته كه اين فيلم فاقد موسيقي متن است و بجز شنيدن صداي آهنگين شاملو هيچ موسيقي اي نمي شنويم.البته اين كار بسيار هم هوشمندانه است .چون واقعن نيازي به استفاده از آن حس نمي شود.

در مجموع بن بست فيلم تاثير گذاريست.گويي در سراسر فيلم همراه با دختر در خواب هستيم خوابي از تصورات و خيالات خوش.اما در پايان فيلم همزمان با بسته شدن در توسط دختر ازين خواب و خيال موهوم بيدار مي شويم و چشمانمان بروي حقايق تلخ زندگي باز ميشود.و كارگردان بجاي ساختن يك پايان رومانتيك فينالي تراژدي را براي فيلمش رقم ميزند.

اي كاش به هنرمنداني نظير پرويز صياد فرصت بيشتري داده ميشد تا خود را بهتر بيابند و ناگفته هايشان را در آثارشان بازگو كنند.اما افسوس...


پ ن: اگر پرویز صیاد را دوست نداريد.اگر از شخصيت هاي صمد بيزازيد.اگر در امتداد شب را فيلمي صرفن تجاري ميدانيد.توصيه مي كنم ديدن بن بست را از دست ندهيد چون اطمينان دارم كه نظرتان را عوض خواهد كرد.

 مینا

Link |||  کلیک خورده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 22:46 _ سناریست مینا و ساسا 

 


 

 
 
  Silence