لوسيل- فكر مي كني چطور بايد اينو براي هيئت منصفه صاف كنم؟ مارو- اين دفعه صاف كردني نيست...اين يه دعواي قهوه خونه اي نيست...يا يه آدم عوضي كه مي خواد با بنزين يه نفر و آتيش بزنه...اين مسئله بزرگه... لوسيل- آروم باش مارو يه قرص ديگه بخور. مارو- آروم شدني نيست...اين خون براي خونه و اونم گالني...اين دوران قديمه فقط روزهاي بد...روزهاي يا همه چيز ياهيچ چيز...اونها برگشتند...چاره اي نمونده...و من براي جنگ حاضرم... لوسيل- زندان براي تو جهنم بود...اين دفعه حبس ابد مي گيري. مارو-جهنم اينه هر روز از خواب بيدار بشي و حتي ندوني واسه چی زنده اي... شهر گناه كار مشتركي از فرانك ميلر و رابرت رود ريگوئز اثر اعجاب انگيزي است.چه به لحاظ داستان و چه به لحاظ ساختار.اين فيلم اپيزوديك بطريقه سياه و سفيد فيلمبرداري شده است .البته اين سياه و سفيد بودن با نام فيلم و داستانش كاملن هماهنگي دارد.شهري كه در آن هيچ كس به ديگري رحمي ندارد.مجريان قانون بيشتر از بقيه فاسدند.و البته اين در همه جا حكمفرما نيست.پليس بازنشسته خوبي هم هست بنام هارتيگان با بازي بروس ويليس.برگرديم به كاربرد رنگ به گفته خود ميلر زشتي ها و زيباييها در اين فيلم برنگ طبيعيشان ديده مي شوند و باقي چيزها سياه و سفيدند.زيبايي هاي بصري مانند موي بور زن(گلدي) و لبان سرخش ولباس و بستر قرمز رنگش.همچنين چشمان آبي زني ديگر (بكي).ولي در مورد رنگ خون تفاوت هايي ديده مي شود.چرا كه در جايي(صورت خونين مارو وهمچنين سرفه خون آلود هارتيگان)خون برنگ طبيعي و در باقي صحنه ها برنگ سفيد ديده مي شود باستثناي خون جونيور( پسر سناتور) كه همرنگ بدنش زرد رنگ است. سه قهرمان اصلي فيلم:هارتيگان(بروس ويليس)/ مارو(با بازي فوق العاده ميكي رورك) و دوايت(كليو اون) به نوعي ماموريت دارند تا شهر گناه را از بديها و پستي ها برهانند و در اين راه از هيچ خشونتي روگردان نيستند و از آن استقبال مي كنند.و هر يك داستان مربوط به خود را دارد كه در پايان به يكديگر مربوط مي شوند.و اين از نكات ظريف و در عين حال قابل توجه فيلمنامه است.هارتيگان پليسي است كه براي نجات دختر يازده ساله اي تلاش مي كند هرچند به شدت مجروح مي شود اين دختر نانسي كالاهان نام دارد و در تمام دوران محكوميت 8 ساله هارتيگان(به جرم تجاوز به دختر بيگناه به حبس محكوم مي شود)هر پنجشنبه نامه اي براي هارتيگان مي فرستد و خود را با نام مستعار كوردليا معرفي مي كند.اما سرانجام لو مي رود و هارتيگان بار ديگر از بيم جان او خود را به خطر مي اندازد.اين داستان نانسي در دو اپيزود اول و آخر فيلم نشان داده مي شود.و زيباييش به اين است كه در اپيزود ابتدايي ما تصور مي كنيم هارتيگان به خاطر جراحات وارده به وي مي ميرد شايد هم ديالوگ وي اين تصور را بوجود مي آورد:يه پيرمرد مي ميره تا دختر جوون زنده بمونه...معامله منصفانه....اما در اپيزود آخر او را روي تخت بيمارستان مي يابيم در حاليكه سناتوري كه هارتيگان با پسرش در افتاده بالاي سر اوست.سناتور مي خواهد انتقام سختي از هارتيگان بگيرد چرا كه هارتيگان او را مقطوع النسل كرده و به گفته خودش :سلاحش را گرفتم هم اسلحه اش را و هم ...داستان هارتيگان شايد چون به دو قسمت تقسيم شده كشش بيشتري داشته باشد.اما شخصن داستان دوم را بيشتر دوست دارم .شايد چون بار عاطفي اش بالاتر است(قصه مارو و گلدي). سه زن مرتبط با سه قهرمان داستان يكديگر را مي شناسند چون هر سه در يك كافه كار مي كنند.نانسي رقصنده است.گلدي فاحشه و شلي يك پيش خدمت.دوست پسر جديد شلي(دوايت)حاضر به تحمل جكي (دوست سابق شلي)نيست و او را تعقيب مي كند.جكي با بازي بنسيتو دل تورو(حتمن 21گرم را بياد داريد)هم شخصيت عجيبي است و بسيار آزاردهنده.در ابتدا فكر مي كنيم او فقط يك عياش است كه با دوستان كثيفش قصد سواستفاده از شلي و ساير دختران را دارد.اما وقتي با همكاري دوايت و دختران شهر قديم كشته مي شود در جيب او نشان پليس را مي بينيم كه البته اين نشان چيزي ازپستي و وقاحت او و قصد پليدش نمي كاهد.پلاني در فيلم هست كه در عين عجيب بودن كمي هم خنده دار به نظر مي رسد.وقتي دوايت سر بريده جكي را در دست گرفته و بر دهان او چسبي هم زده.چشمان حيله گر جكي مي چرخند و رو به دوايت چيزي زمزمه مي كند دوايت هم در پاسخ مي گويد:خفه شو. اما اين فيلم بشدت بنظرم فمينيستي آمد بخصوص اپيزود مارو.براي اين گفته ام دلايلي دارم.ما زنهاي خوب و پاكي را شاهد نيستيم اما در مقابل مرداني را مي بينيم كه بخاطر آنها دست بهر كاري مي زنند.شخصيت مارو با آن گريم وحشتناك كه با قلب مهربانش كاملن در تناقض است نمايانگر مردي است كه براي زنها شخصيتي والا قادر است حتي زنا ن هرزه اي مثل گلدي و خائني مثل لوسيل.او فقط يك شب با گلدي بوده اما تاثير اين عشق كوتاه آنچنان عميق است كه حتي بعد از قتل گلدي در رختخواب توسط كوين نيز از بين نمي رود و از آن پس مارو در پي انقام بر مي آيد و به قول خودش چنان جهنمي براي قاتل گلدي مي سازد كه جهنمي كه به آن مي رود برايش بهشت باشد.در سكانسي كه پدر روحاني فاسد به مارو مي گويد:تو راه كه داري ميري از خودت بپرس آيا لاشه اون فاحشه ارزش مردن داره...مارو واكنش جالبي نشان مي دهد و جواب پدر رابا گلوله و چند جمله مي دهد.بازاي هر جمله يك گلوله: ارزش مردن داره...شليك...ارزش كشتن داره...شليك...ارزش رفتن به جهنم داره...شليك.زنان به ظاهر قدرتمند فيلم كه به نوعي قدرتشان را مردان حامي آنها مي گيرند داراي شخصيت هايي كمي دوست داشتني و كمي دروغگو هستند.اما زيباترين و معصوم ترين آنها نانسي است كه جسيكا آلباي جوان و زيبارو به خوبي از عهده نقشش بر آمده. سين سيتي تجسمي خيالي از جامعه بي رحم و ظلم ستيز امروز دنياست.اما در اين شهر خيالي كه همه چيز نا متعارف است و بگونه اي خرق عادت محسوب مي شود يك چيز حرف اول را مي زند آن هم عشق است. فرانك ميلر و رابرت رود ريگوئز براي خلق اين اثر دست به يك ساختارشكني تحسين برانگيزي زده اند.ساختاري كه از خط قرمز ها عبور كرده خشونت و پليدي بشر را به حد اعلا رسانده(مثالي از آدم خواري كوين) و فداكاري در راه عشق را هم نيز فوق العاده بيان مي كند(عشق پر رنگ مارو به گلدي و فداكاري هارتيگان براي نانسي). در پايان بايد اعتراف كنم كه فيلم را نتوانستم خيلي منتقدانه نگاه كنم. چون خيلي شيفته اش شدم و شايد هم نقدش خيلي شيفته بينانه شده باشد. مینا پی نوشت: این مطلب را از آرشیو مینای عزیزم انتخاب کردم . آزمون ارشد و روزمرگی دو علت اساسی این تاخیر به نسبت طولانی ما بود که از این دو ،سهم من دومیه! ازهمه دوستان عزیز عذر می خوام وبرای این همه لطف تشکر می کنم. |
|
|
