در این روزهای وانفسای سینمای ایران که از هر 20 فیلمی که اکران می شود بندرت می توان به تماشای یکی از آنها نشست٬ وقتی که پوستر فیلمی از کارگردان محبوب تمام عمرم یعنی مسعود کیمیایی را بر سر سینما می بینم با وجود تمام نقد های ضد و نقیضی که مثل همه ی فیلم هایش از آن خوانده ام تاب نمی آورم و راهی سالن تقریبا خالی از تماشاگر می شوم.و چون تنها هستم به توصیه ی نگهبان در ردیف وسط جاییکه کاملا بر فیلم تسلط دارم می نشینم. سه جفت آدم در ردیف های آخر نشسته اند و طبق معمول مشغول تبادل دل و قلوه هستند. از اینکه صدای آنها را بخاطر فاصله ای که دارم مجبور نیستم بشنوم خوشحالم. اما طولی نمی کشد که سه دختر وارد سالن می شوند و پشت سرم می نشینند. یکی به دیگری می گوید : این رئیس جنگیه؟ آن دیگری جواب می دهد : نه بابا فکر کنم کمدیه! و نفر سوم با لحن جالبی آرزو می کند : ایشالاه که خنده داره...و من زیر لب پوز خندی می زنم. پیام های بازرگانی سینما شروع شده ولی همچنان صدای دخترها می آید. من تحملم تمام می شود و بلند می شوم تا جایم را عوض کنم بلکه بتوانم راحت تر فیلم را ببینم. بالاخره رئیس شروع می شود... من که از حکم خاطره ی خوبی ندارم مضطربم و فقط امیدوارم فیلم خوبی باشد. تیتراژ خوبی دارد٬ همچنین موسیقی خوبی ٬ حداقل مطمئنم که بهتر از حکم است. چه کیمیایی را دوست داشته باشیم یا از از او متنفر باشیم نمی توانیم بسادگی از رئیس بگذریم. فیلم با یک درگیری اساسی شروع می شود: مرد جوانی با قیافه ی عجیب و موهایی که بسان آفریقایی ها بافته شده سر از زیر زباله ها بیرون می آورد و همچنان که بیننده هنوز مبهوت قیافه ی اوست در یک درگیری تیر می خورد و زخمی می شود. تازه می فهمیم که او اسلحه هم دارد . تا بدین جای کار احتمالا فکر می کنیم که با یک فیلم پلیسی - جنایی سرو کار داریم. غافل از اینکه رئیس نه پلیسی است و نه جنایی. اصلا شاید نتوان ژانر مشخصی را به فیلم اختصاص داد. آنچه مشخص است٬ اینست که کیمیایی این بار نیز قصد دارد یک ضد قهرمان عاصی را که عاشق نئشگی است٬ در دنیایی آلوده به خون٬ درد ٬خیانت و نامردی و .. نشانمان دهد. اما اینکه چرا کیمیایی این بار نیز برای شخصیت اول فیلمش بسان حکم پسرش پولاد را انتخاب کرده هم جای بحث دارد. به اعتقاد من پولاد هنوز در ادا کردن رئال دیالوگ ها هم مشکل دارد چه رسد به بازی در چنین نقش های پر تنشی. اسلحه ای که در دست او می بینیم بیشتر شبیه به یک اسباب بازی کودکانه است تا یک سلاح واقعی. اما کیمیایی این بار قصد دارد داستان روایت کند و از این بابت هم تا حدی موفق عمل کرده هر چند اشکالات فیلمنامه آنقدر زیاد است که در بسیاری از جاها داستان خوب هم فدای نقاط ضعف آن شده است. اما در مقایسه با حکم و سربازان جمعه ازاین حیث می توان به کیمیایی نمره ی بهتری داد. به نظر می رسد هرچند اینجا تلاش شده که قصه گویی ساده و یکدست مهمتر از حجم و فضای حاکم بر آن باشد٬ اما علاقه ی کارگردان به همان فضاهای آشنای سینمایش و بکاربردن دیالوگ های سنگین و ثقیل تا حد زیادی مانع از تحقق این تفکر شده اند و حتی به ریتم فیلم هم ضربه زده اند.هر چند که باید اذعان کنم دیالوگ های پرمعنای فیلم آنقدر نغز و زیبا و شنیدنی هستند که بر کل فیلم سنگینی می کنند و بیشتر بدرد کلاسهای فیلمنامه نویسی می خورند تا یک فیلم داستانی. اما در خصوص ساختار روایی فیلم که ظاهرا داستان یک خطی سرراستی است : مردی برای نجات فرزندش به توصیه ی دوست سرهنگش بعد از بیست سال به وطن باز می گردد و در پایان هم او را از مهلکه نجات می دهد. کیمیایی اما در خلال این داستان سر راست موضوعات مختلفی را مطرح می کند ٬مثل عشق٬اعتیاد٬رفاقت٬ خیانت و ... اما تمامی این مضامین در خدمت همان محور اصلی است یعنی ایستادن یک مرد زخمی و تنها در مقابل گروهی از بدمن های روزگار. در اینجا بر خلاف فیلم حکم به شخصیت های فرعی داستان پر و بال زیادی داده نشده و ما شاخ و برگ های اضافی را در این فیلم نمی بینیم. عشقی که کیمیایی در این فیلم نشان می دهد از همان دسته ی عشق های آشنای در سینمای کیمیایی است. عشقی که هیچ حساب و کتابی نمی شناسد و شناسنامه ندارد ولی فقط عشق است. از دو عشقی که در این فیلم می بینیم : عشق بین رضا و فرشته و عشق بین سیامک و طلا؛ به نظر می رسد اولی خیلی بهتر از آب در آمده ٬هر چند اختلاف سن 24 ساله ی بین بازیگران زن(لعیا زنگنه) و مردش(فرامرز قریبیان) آنچنان قابل باور نیست٬ اما دیالوگ های نغزی که بینشان برای توصیف گذشته شان رد وبدل می شود گوش نواز است : اگه مرگه کنار تو باشه.. اگه در به دریه کنار تو باشه ..هر چی که هست فقط کنار تو باشه ..یا آنجا که رضا به فرشته می گوید : عشق آدم با زن آدم فرق داره... عشق هیچ وقت ناموس مرد نمی شه اما زن ناموسه...کیمیایی در اینجا به ما القا می کند که این زن معشوقه ی رضاست نه زن او. اگرچه متاسفانه هیچ گاه نمی فهمیم زن اصلی رضا یعنی روحی که فقط در جمله ای کوتاه نامش برده می شود که بوده و چه بر سرش آمده است؟ کارگردان بعلت ضعف فیلمنامه از پاسخگویی به بسیاری از سوالات عاجز است. اصلی ترین سوال شاید این باشد که با چه منطقی می توان قبول کرد که رضا برای فرار از اتهام قتلی که به او وارد شده تنها پسرش سیامک را بدون اینکه به کسی بسپاردش بین مشتی خلافکار رها کند و بگریزد؟ و حالا که گریخته چرا باید سرهنگ جاوید برای او نامه بنویسد و از او بخواهد که برای نجات فرزندش به ایران بیاید؟ یعنی طی بیست سال نمی توانست حالی از پسرش بگیرد؟ چرا فرشته از صحنه ی درگیری آدمهای رئیس با رضا و جاوید ناگهان از قصه پرت می شود و دیگر او را تا پایان فیلم نمی بینیم؟ این رئیس که این همه دنگ و فنگ و خدم و حشم دارد چرا گذاشته دفترچه ی قربانیانش و در واقع شیشه ی عمرش بدست سیامک بیفتد تا برای پس گرفتنش دچار این همه دردسر شود؟ فیلم در شخصیت پردازی هم مشکل دارد. به شخصیت طلا پرداخت خیلی کمی شده یا اصلا بهتر است بگویم پرداختی نشده. تنها چیزی که از او می دانیم اینست که از مشتریان سیامک بوده (در واقع قبلامعتاد بوده) و در عین حال آدم حسابی است که آن را هم از زبان فرخ(صاحب گاراژماشین)می شنویم( که البته اعتیادش با آدم حسابی بودنش در تناقض است).نمی توان توجیه کرد که دختری متمول با شرایط او این همه مصیبت را برای کسی مثل سیامک که فقط ادای گنگسترهای باهوش را خوب درمی آورد٬تحمل کند. نحوه ی ادای دیالوگ ها توسط طلا نیزخیلی تصنعی است و آن عشق پرسوزی که از آن دم می زند بهیچ وجه در فیلم و بازی اش نمودی ندارد و قابل باور نیست. در حقیقت اصلا به قیافه ی پولاد نمی آید که عاشق باشد. هر چند که می گوید : اگه فقط روزی دو بار نگام کنی عاشقیت منو می بینی!...شخصیت دکتر با بازی خسرو شکیبایی کاملا یک شخصیت است تا یک تیپ. با اینکه فقط یک سکانس البته طولانی حضور دارد به عقیده ی من از معدود شخصیت های دوست داشتنی فیلم است. دکتری که لمپن است و حرفهایش بیشتر شبیه چاقوکش های چاله میدان است تا یک پزشک. تمهیدی که برای این سکانس در تدوین فیلم بکار گرفته شده که استفاده از تدوین موازی یا همزمان است از خسته کننده شدن این سکانس طولانی نیم ساعته می کاهد و ما لابلای دیالوگ ها و حرکات طنز آمیز دکتر آمدن رضا را در فرودگاه می بینیم. کما اینکه شنیدن صدای دکتر با آن لحن هجو آمیزش خالی از لطف نیست. دکتری که به گلوگه گوله می گوید و برای نجات سیامک نرخ سه میلیونی تعیین می کند و به طعنه به سیامک می گوید : بس که تو فس فس کردی همه طلاها رو مس کردی! سوای همه ی اینها رئیس شاید در مجموع فیلم خیلی خوبی نباشد اما سکانس های به یاد ماندنی و زیبایی دارد و هرچند که آنطور که کیمیایی امیدوار بوده و پیش بینی می کرده آن اتفاقی که برای قیصر و داش آکل و گوزنها افتاد برای رئیس رخ نداد اما حداقل می توان هنوز هم به چیزهایی در سینمای کیمیایی دلخوش کرد. مثل عشق به سینما که در آن سکانس نوستالژیک سینما رکس با یاد آوری برت لنکستر و گری کوپر نمود می یابد و الحق هم که سکانس زیبایی شده است. اما آن رفاقت و مرامی که همیشه در فیلم های کیمیایی می دیدیم در اینجا بسیار کمرنگ است و بین جاوید و رضا بیشتر از رفاقت یک فاصله ی خیلی عمیق و شاید هم یک کینه به چشم می خورد اگر چه در پایان ساختگی فیلم آرش که شخصیتی خنثی در دار و دسته ی رئیس است٬ با بازی غیر طبیعی اش به نشانه ی رفاقت بطرز بهت آوری متحول می شود و به سیامک کمک می کند و رئیس را می کشد و ما دلیل این کار را نمی توانیم توجیه کنیم؟! اما این مرام آبکی هیچگاه با سینمای کیمیایی و فیلم هایی چون گوزن ها وحتی ضیافت و اعتراض قابل قیاس نیست. در پایان باید بگویم رئیس که به گفته ی کیمیایی دومین قسمت از تریلوژی اش است از قسمت اول یعنی حکم خیلی بهتر است و امیدوارم قسمت سوم آن یعنی « وضعیت مسموم » مکمل این دو و به مراتب دل چسب تر و بی نقص تر و با مرام تر باشد. مینا
|
|
|
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)