كازابلانكا فيلمي ست كه نياز به معرفي و شناسه ندارد.هر كس اندكي به پرده نقره اي علاقه داشته باشد اين فيلم را ديده و احتمالن مدتي با شخصيتهايش زندگي كرده است(مثل من). ازين رو در اين پست سعي مي كنم بيشتر مطالبي از حاشيه توليد اين فيلم بياورم و از شرح داستان بپرهيزم.در پايان نيز مختصري در مورد بازيگران خواهم گفت. اميدوارم كه مانند پست بن بست خيلي طولاني نشود كه خواندنش از حوصله تان خارج شود.هر چند كه شيفتگي بيش از حد نسبت به يك فيلم اختيار خلاصه نوشتن را از انسان سلب مي كند. معلم مدرسه اي در نيويورك با نام موراي بارنت با كمك جوان آليسون نمايشنامه "همه به كافه ريك مي آيند" را مي نويسد.عناصري كه بعدها در فيلم كازابلانكا ديده مي شود در اين نمايشنامه نيز وجود دارد : كافه, پيانيست, سياه پوست و شخصيت ها. نويسندگان نمايشنامه تمايل داشتند آنرا روي صحنه ببرند تهيه كنندگاني نيز براي اجراي آن ابراز علاقه مندي كردند اما روزگار نگذاشت اين نمايشنامه روي صحنه ببيند. نويسندگان پس از مايوس شدن از تهيه كنندگان تئاتر درصدد جلب رضايت تهيه كنندگان هاليوود برآمدند. يكي از متن خوانان استوديو وارنر نمايشنامه را پسنديد و آنرا ملودرامي فوق العاده و كاملن باب روز ارزيابي كرد. بالاخره كمپاني وارنر نمايشنامه را به مبلغ بيست هزار دلار خريداري كرد و نام اش را به كازابلانكا تغيير داد. نگارش فيلمنامه به والي كلين وآندره اس مكنزي واگذار شد.هنوز نوشتن آن به پايان نرسيده بود كه خبر بازي رونالد ريگان و آن شريدان در فيلم جديد كمپاني وارنر صفحه نشريات را قبضه كرد. اين دو بازيگر در آن مقطع ستاره هايي محبوب بودند و سومين حضورشان كنار يكديگر براي علاقه مندانشان مي توانست خبر جالبي باشد . اما تهيه كننده ( هال واليس ) از مديران استوديو خواست بجاي ريگان از همفري بوگارت استفاده كنند. بوگارت در آن سالها هنوز چهره محبوبي نبود و چند نقش دوم بازي كرده بود. بوگارت در مقابل رقيباني كه مي توانستند نقش او را تصاحب كنند و جاودانه شوند شانس زيادي نداشت. چهره خشن و نه چندان زيباي او را خيلي ها براي بازي در نقش يك شخصيت مرموز و عاشق پيشه مناسب نمي دانستند.اما باز هم دست تقدير بهترين راه را مقابل پاي واليس گذاشت. او سرسختانه مقابل انتقادها ايستاد و حرف خودش را زد : بوگارت بايد نقش ريك را بازي كند. و اين يكي از اتفاقاتي بود كه روزگار بوجود آورد تا كازابلانكا تبديل به يك شاهكار شود. واليس پس از خواندن نسخه اول فيلمنامه را نپسنديد , بنابراين دو فيلمنامه نويس گمنام استخدام كرد تا نسخه ديگري بنويسند. فيليپ و جوليوس اپستين در نيمه نوشتن فيلمنامه بودند كه واليس از هاوارد كوخ خواست كه فيلمنامه جديدي بنويسد. به اين ترتيب سه بار فيلمنامه تغيير كرد و در همين راستا بود كه واليس تصميم گرفت به جاي آن شريدان نيز بازيگر ديگري انتخاب كند كه پس از كانديد شدن بازيگران بسيار عاقبت اينگريد برگمن انتخاب شد. اپستين مي گويد: " زماني كه ما دو سوم فيلمنامه را نوشته بوديم فيلمبرداري شروع شد. هيچكس نمي دانست پايان فيلم چه خواهد شد. هر گاه من و برادرم صحنه اي را مي نوشتيم به استوديو مي دويديم و نوشته را به كارگردان مي داديم. بازيگران بايد از روي دست نوشته هاي ما كه صبح نوشته بوديم ديالوگ ها را ياد مي گرفتند. من و برادرم تنها كساني بوديم كه روزي بين را استوديو بهم گفتيم : آدم هاي مظنون را بايد دستگير كرد. ما دو نفر پايان فيلم را يافته بوديم اما چه كسي را و به چه دليل دستگير كنيم؟ معلوم است چون سرگرد اشتراسر با گلوله كشته شده. خب چه كسي بايد در حال تيراندازي به او نشان داده شود؟ طبعن همفري بوگارت.تماشاگر چنين چيزي را مي پسندد. ديگر پايان فيلم برايمان مشكل نبود." براي آنكه بوگارت در برابر برگمن بلند قامت چندان كوتاه جلوه نكند مجبور شد زير كفشهايش پاشنه هاي 15 سانتي متري نصب كند. همين پاشنه ها راه رفتن براي او را دشوار مي كرد. بهمين دليل در اكثر صحنه هاي دونفره كه برگمن و بوگارت در آن حضور دارند بوگارت ايستاده و برگمن راه مي رود. بوگارت با كازابلانكا به چهره اي محبوب و دوست داشتني تبديل شد .او پس از آن نقش هاي عاشقانه بسياري بازي كرد اما خاطره حضور درخشان و خيره كننده اش جزو نقاط اوج كارنامه هنري اش به شمار مي رود. بوگارت در اولين تجربه جدي اش مسلط و مستعد نشان مي دهد. حضورش به فيلم وزن و وقار داده و به جرأت مي توان گفت بازي درخشانش از نقاط قوت كازابلانكاست. برگمن نيز به شكل شگفت انگيزي پيشنهاد بازي در اين فيلم را دريافت كرد . او در آن زمان 27 ساله بود و هنوز در هاليوود تازه كار محسوب مي شد. برگمن با مبلغ 25هزار دلار به جمع بازيگران كازابلانكا پيوست. او اگر چه سوئدي بود اما حضورش در سينماي آمريكا از همان شروع با موفقيت همراه بود. برگمن در اواسط فيلم هنوز نمي دانست بايد با كداميك از مردها همراه شود. بارها اين سوأل را از مايكل كورتيز (كارگردان) پرسيد اما او هم جوابي نداشت. چون فيلمنامه حين كار نوشته مي شد و هيچ كس (حتا فيلمنامه نويسان) از پايان آن خبر نداشتند. تنها كاري كه از كورتيز بر مي آيد اين بود كه از برگمن بخواهد خيلي ساده نقش خود را بين دو هنرپيشه بازي كند. زوج بوگارت برگمن در كازابلانكا يكي از رويايي ترين زوج هاي سينما هستند. برگمن سي سال بعد از ساخت اين فيلم خود را براي ديدنش قانع كرد. آن هم زماني كه موسسه فيلم انگليسي از او دعوت كرد تا درباره كازابلانكا سخنراني كند.هر چند برگمن پس از پايان فيلم گفت : چه فيلم خوبي! يكي از نكات جالبي كه به موفقيت كازابلانكا انجاميد مربوط مي شود به ترانه مشهور "همچنان كه زمان مي گذرد". آهنگساز و تهيه كنندگان فيلم پس از پايان تدوين اين ترانه را سبك نشخيص دادند و خواستند صحنه هاي تازه اي با بازي برگمن و با يك ترانه جديد فيلمبرداري كنند. اما اقبال با آنها نبود.برگمن موهايش را براي بازي در "زنگها براي كه به صدا در مي آيند" كوتاه كرده بود و امكان فيلمبرداري مجدد وجود نداشت. هنگامي كه در تاريخ 26 نوامبر 1942 كازابلانكا روي پرده سينماها آمد همفري بوگارت تاثير جادويي اش را با اين جمله ها دست كم گرفت : "من كار تازه اي نكرده ام كه قبلن انجام نداده باشم. وقتي خانم برگمن در نماهاي درشت به كسي ابراز علاقه مي كند هر بازيگر معمولي ديگر هم بازيگر دلرباي بزرگي جلوه مي كند." كازابلانكا بيش از هر فيلم ديگري سينما را باهمه ويژگيها و جذابيتهايش نشان مي دهد. كازابلانكا تعريف سينماست. اين ديالوگ فيلم را خيلي دوست دارم : ايلزا(برگمن) به ريك(بوگارت) مي گويد : "مي خواي يه قصه برات تعريف كنم؟ ولي هنوز آخرشو نمي دونم." بوگارت در پاسخ مي گويد : "با اين حال تعريف كن .شايد موقع تعريف آخرش رو هم پيدا كردي." كازابلانكا فيلمي است كه آمريكايي ها مانند يك سنت در طول سال 2 يا 3 بار به تماشايش مي نشينند و لذت مي برند. صحنه آخر فيلم يكي از زيباترين و فراموش نشدني ترين صحنه هاي تاريخ سينماست. بوگارت با تمام علاقه اي كه به برگمن دارد كمكش مي كند كه همراه ويكتور لازلو فرار كنند. صورت سنگي و بدون احساس بوگارت در اين صحنه جاي خود را به يك عاشق خسته و ناكام مي دهد و تماشاگر به خوبي با اين صحنه همذات پنداري مي كند. نقل قولي از بوگارت : " يك بازيگر بازيگر نيست مگر آنكه مردم كراچي هم از او نام ببرند . از عبارت ستاره سينما آنقدر سو استفاده شده كه ديگر معني واقعي خود را ندارد. هر بچه كله پوكي كه يك فيلم بازي مي كند خود را ستاره سينما مي نامد. براي ستاره شدن بايد وزن خود را در ميان جدول پرفروش ها بداني و هر جا مي روي شناخته شوي. بوگي از نگاه ديگران : بتي لورن باكال (همسرش) : نگاه بوگارت به زندگي كار و مردم بسيار جدي و غير قابل تزلزل بود . هيچ چيز و هيچ كس نمي توانست اهميت ارزشهايي را كه او به آنها اعتقاد داشت در وي كاهش دهد . او بزرگترين موهبتي كه يك مرد مي توانست داشته باشد را داشت؛ احترام به خود و به كارش ¸صميمي با زندگي و خانواده اش. اينگريد برگمن : هيچ وقت او را نشناختم حتا در صحنه آخر كازابلانكا. و اما اينگريد برگمن بازيگري با چهره اي معصوم و گيرا ¸ قدي بلند و چشماني نافذ و قدرت بازيگري فراوان. صورت اسرار آميزش حكايت از راز بزرگي بود كه اين راز تا زمان مرگش ادامه داشت. برگمن در اكثر فيلمهايش بندرت به پاياني قرار دادي رسيد . عمومن نقش زني را داشت كه در قمار عشق بازنده مي شود. كسي كه بايد خود را به بهانه اي كنار مي كشيد يا مردش او را تنها مي گذاشت و مي رفت. امروز كه به كارنامه او مي نگريم زني را مي بينيم كه صبر و تحمل غريبي داشت . زني به بند آمده در دنيايي كه محبتهايش را نمي فهمند . كسي كه بايد معصوميتهايش بار گناه همه آدمهاي اطرافش را بدوش مي كشيد كسي كه فقط نگاه مي كرد.
پ ن : از تماشاي كازابلانكا يه خاطره خوب دارم نه صبر كنيد پنجره رو نبنديد! يه لحظه فقط... صحنه آخر فيلم بود... سالن سينماي دانشگاه... من چشمام پر از اشك بود... اصلن متوجه اطرافم نبودم...يهو صداي دست زدن جمعيت بلند شد ...چراغها روشن شدند...و من فهميدم در گريه كردن تنها نبودم... |
Link ||| کلیک خورده در سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 11:58 _
سناریست مینا و ساسا
|
|
|



