تبليغاتX
رویابین ها
 
   

 

 

فیلم های زیادی هستند که پس از دیدنشان تمایل به نوشتن در مورد آنها را دارم اما ترجیح می دهم اغلب اوقات درباره ی فیلمی بنویسم که از آن خاطره ای دارم و مدت زیادی به آن فکر کرده ام. بهمین علت تصمیم گرفتم راجع به فیلمی بنویسم که دو هفته بشدت درگیرش بودم و آن دومین فیلم اسکار گرفته ی کلینت ایستوود یعنی دختر میلیون دلاری است. البته این درگیری چند جنبه داشت که مهمترینش پخش آن در خانه هنرمندان شهرمان و مسئولیت من در این برنامه بود. تهیه بروشور و اجرای مراسم بهمراه دوستی دیگر(الف) کاری بود که ابتدا فکر می کردم خیلی راحت است اما این موضوع که باید جلوی چندین نفر بنشینی و بدانی که حداقل نیمی از آنها از تو باسواد ترن و بخواهی در مورد فیلمی نطق کنی٬ برای من که همیشه از لحاظ بیان و اجرا ضعف داشته ام وحشتناک بود. بهر حال روز موعود فرا رسید و فیلم را اکران کردیم . هر چه به زمان فیلم افزوده می شود بر میزان استرس من نیز اضافه می گردد. تازه دارم به خودم اعتماد به نفس می دهم که یک دفعه چراغها خاموش وسالن تاریک  می شود. همزمان باران تندی هم بسرعت همان برقی که قطع شد شروع به ریزش  می کند. پس از تماس های گرفته شده با اداره برق به ما نوید می دهند که نیم ساعت دیگر خواهد آمد که البته کمتر از آن طول  می کشد و دوباره فیلم روی پرده می آید. نمی دانم راز این پرده سفید چیست که حتی فیلمی را که قبلا بارها روی صفحه مانیتور و همچنین تلویزیون دیده ای و از جیک و بوکش هم آگاهی باز هم دوست داری ببینی و روی صندلی میخکوب می شوی و شاید این همان جادوی سینماست که لذت دیدن فیلم را روی پرده دو چندان می کند. خوشبختانه بجز چند پلان و چند دیالوگ کوتاه چیزی برای سانسور ندارد که مجبور شوم لب بگزم و حرص بخورم! صدای بم اسکراپ می آید :...ولی فرانکی هیچ وقت برنگشت ...اینها رو گفتم که تو بدونی پدرت چطور مردی بود ...تصویر با نمایی از پشت پنجره ی کافه ای فید می شود. دوستم الف چراغها را روشن می کند ولی من همچنان غرق فیلمم و به رابطه ی مگی و فرانکی می اندیشم و در نهایت تصمیم فرانکی...
الف دو صندلی برای خودش و من می آورد و روبروی حاضرین می گذارد و مرا صدا می کند که به او ملحق شوم. باز همان استرس لعنتی به جانم می افتد...جلسه رسمی شروع می شود. الف حاضرین را به شنیدن مطالب ظاهرا مکتوب من دعوت می کند. و من با چند برگه ی سفید و نیمه سفید در دستم شروع به خواندن می کنم . صدایم گرفته..الف از من می خواهد که کمی ولوم بدهم و من باز با همان صدا ادامه می دهم .خواندن نوشته های بد خط و کمرنگم که با عجله هم نوشتم به مراتب سخت تر از خواندن صفحه های سفیدی است که مطالبش را از حفظ می خوانم و تظاهر می کنم روی صفحه نوشته شده...کلینت ایستوود در سال 1930 در شهر سان فرانسیسکو بدنیا آمد. بیشتر شهرتش بخاط چشمان بی همتایش است و...این چند خط را از روی نوشته می خوانم اما باقی صفحه سفید است یک گیرپاژ بدفرم...و...همه منتظر ادامه حرف هستند و من در بد مخمصه ای گرفتار شده ام.از الف کمک می خواهم اما او که حسابی گیج شده نمی داند که جریان از چه قرار است؟ و من بلافاصله از کمک خواستن خود منصرف می شوم. خلاصه بهر مصیبتی است با دو سه تا توپوق خفن متنم را به پایان می برم ... و از اینکه به چهره ی حاضرین نگاه کنم خجالت می کشم ... الف فرشته ی نجات است بحثی را شروع می کند و حضار را به ادامه ی آن دعوت می کند...آقای مو سفیدی راجع به تدوین فیلم حرف می زند  و پس از استارت او چند نفر دیگر هم وارد بحث می شوند. من که احساس می کنم کمی یخم آب شده وارد بحث آنها می شوم ولی همچنان خجالت می کشم این بار از کلینت ایستوود...


Vendita poster locandina Million dollar baby

و اما تحلیلی بر این فیلم:
دختر میلیون دلاری فیلم تاثیرگذاریست و تنها فیلم ایستوود است که  نقش زن محوریت دارد . البته حتی در اینجا هم شخصیت زن(مگی) کاملا زیر سایه ی مرد مربی اش(فرانکی) است.فیلم های زیادی در مورد ورزش بوکس ساخته شده :  سری راکی٬ گاو خشمگین٬ باشگاه مشت زنی و... اما فقط در این فیلم است که بوکسور ما زن است. در واقع مگی دختری است با علایق مردانه و شاید به این خاطر این ورزش را اینقدر دوست دارد که بدین وسیله می تواند خودش را ارضاﺀ و اثبات کند. مگی فیتز جرالد دختر تنهایی است علیرغم اینکه خانواده ای دارد اما چون محبتی از آنها دریافت نمی کند و حتی ناسپاسی هم می بیند صراحتا به مربی اش فرانکی می گوید : من جز تو هیچکس رو ندارم...
ایستوود صادقانه ترین فیلمش را ساخته است و پس از سالها حتی بهترین بازی خودش را می بینیم. تمام شخصیت های این فیلم یک جایشان می لنگد . فرانکی که مردی خشک و انعطاف ناپذیر می نماید و صاحب یک باشگاه بوکس است 23 سال است که هر روز به کلیسا می رود و هر هفته هم برای دخترش که ترکش کرده نامه می نویسد و از او طلب بخشش می کند اما هر ماه هر چهار نامه مرجوعی می شود و در واقع دخترش کتی بدون اینکه آنها را باز کند پس می فرستد. مگی دختر 31 ساله ای است که از سن نوجوانی پیش خدمتی رستوران کرده ولی رویای میلیون دلاری شدن را در سر دارد و تنها از طریق مشت زنی می تواند به آرزویش برسد و برای قوی شدن پس مانده های غذا را می خورد . نقطه ضعف مگی خانواده اش هستند : مادر چاق و نمک نشناسش ٬خواهر کلاهبردارش و برادر زندانی اش . و اما اسکراپ (مورگان فریمن) قهرمان سابق بوکس و همکار فرانکی در گرداندن باشگاه است . او 109 بازی در رینگ کرده و آرزویش این بوده که 110 بازی داشته باشد اما در بازی 109ام یک چشمش را از دست داده است.
مهمترین پیام فیلم به نظرم همان جمله ی معروف خواستن توانستن است. در جهان بینی ای که ایستوود به ما نشان می دهد این نکته نهفته است که هر انسانی از روزی که متولد می شود سرنوشتش نیز با او بدنیا می آید و با اینکه می تواند با تلاش و پشتکار به موفقیت و جایگاه دلخواه برسد ولی در پایان باز این تقدیر است که تعیین کننده است مگی دختری است که از هیچ به بالاترین جایگاهی می رسد که حتی خودش هم فکرش را نمی کرد. او مشهور می شود عکسش روی مجلات می رود مردم در رینگ نام موکوشله(اسمی اسکاتلندی که فرانکی روی او گذاشته) را با شوق فریاد می زنند و این برای مگی بهترین افتخار است اما در نهایت اتفاقی که نباید می افتد. فرانکی ترتیب یک مسابقه ی عنوان را برای او می دهد مگی در این مسابقه با حریف سرسختش که زن آلمانی بدنامی است خوب کار می کند چیزی به پایان مسابقه نمانده که ناگهان دست تقدیر رو می شود و ورق سیاه سرنوشت مگی رقم می خورد مشت خطایی به او وارد می شود و مگی روی چهار پایه می افتد .گردنش می شکند و در نهایت قطع نخاع و فلج می شود. این چهار پایه را هم می توان بازیچه ی همان سرنوشت دانست چرا که در شرایط عادی همیشه باید بیرون از رینگ باشد اما در این لحظه ما آن را داخل رینگ می بینیم. بهترین سکانس فیلم هم همین سکانس است : اسکراپ که از تلویزیون نظاره گر مسابقه است با بهت به دوربین که در جای تلویزیون است خیره شده ٬ دورین با اسلوموشن فرانکی را نشان می دهد که سعی دارد دستانش را حائل مگی کند و در نهایت مگی که نقش بر زمین شده ...صدای این صحنه نیز قطع شده و همزمان نبض بیننده در دستان ایستوود است. این سکوت وحشتناک صحنه نشان از وقوع فاجعه ای را می دهد که شاید هیچ تماشاگر باهوشی نمی توانست از ابتدای فیلم پیش بینی اش کند. اگر ایستوود فیلم را در همین جا تمام می کرد ضمن اینکه تصویر ذهنی ما کاملا متفاوت می شد حرف اصلی فیلم ناگفته می ماند و زبان فیلم الکن می شد و این جریان فقط به نفع مگی تمام می شد چرا که قهرمانی را می دیدیم که در اوج به انتها می رسید در نقطه ای که شاید دیگر آرزوی چندانی نداشت که محقق نشده باشد . اما شاید حرف اصلی اینجا باشد که انسانی که در قله به زمین می نشیند ازین پس باید چه کند؟ شاید تفکر خیلی ها این باشد که نباید نا امید شد و چون انسان حتی اگر تمام بدنش هم از دست برود - مثل مگی که پاهایش را نیز از دست داد- هنوز مغزی در سر دارد و با همان مغز نیز می تواند کاری بکند که لذت بخش باشد اما مسلما برای مگی این فیلم که مشت زنی تنها کار رضایت بخش در دنیاست و ماهها با ضربات بوکسش حریفان را له می کرد٬ تمام مدت بی تحرک ماندن روی تخت غیر قابل تحمل و رنج آور باشد . بهمین دلیل به فکر خودکشی می افتد اما چون خودش قادر به این کار نیست از فرانکی می خواهد که او را به سرنوشت سگ پدرش (که پدرش او را کشت) دچار کند و از اینجاست که فرانکی به جدل با وجدانش می پردازد و در نهایت بخاطر علاقه ای که به مگی دارد- حس می کند دخترگمشده اش را یافته- به این کار تن در می دهد و با دستان خودش دستگاه اکسیژن او را قطع می کند و به او آمپول آدرنالین تزریق می کند تا مگی راحت بخواب رود و از رنج رهایی یابد. اما طبق گفته ی پدر روحانی پس از این کار گم می شود هرچند که به پدر می گوید: خیلی وقته که گم شدم...
شاید تنها اتفاق خوبی که در این بین برای فرانکی می افتد نامه های مرجوعی است که در ماه آخر یکی می شود و نشان از این دارد که دخترش این ماه سه تا از نامه های او را خوانده و یکی را پس فرستاده ...
و در نهایت از زبان اسکراپ  که در مقام راوی  فیلم است می فهمیم که کل داستانی که نقل می کند در واقع نامه ایست که دارد برای دختر فرانکی می فرستد...

به نظرم انتخاب آکادمی اسکار این بار براستی به حق بوده و فیلم ایستوود به مراتب زیباتر و انسانی تر از هوانورد اسکورسیزی است.


پ ن : گزارش اکران این فیلم را برای این نوشتم که همیشه یادم باشد هیچ متنی را از روی کاغذ سفید نخوانم و همچنین یادم باشد که هیچ وقت مجری مراسم تجلیل از تهمینه میلانی را (که در روز زن در شهرمان برگزار شد) بخاطر توپوقش مسخره نکنم. بهر حال اگر ملال آور شده  به بزرگی خودتان عفو بفرمایید.

مینا

Link |||  کلیک خورده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 11:30 _ سناریست مینا و ساسا  | 

 


 

 
 
  Silence