تبليغاتX
رویابین ها
 
   

 

 

هر دو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را بهم پیوند داده
چنین اطمینانی زیباست
اما تردید زیبا تر است
چون قبلا همدیگر را نمی شناختند




متن کامل شعر را دراینجا ببینید

اردیبهشت ماه امسال تداعی گر اتفاقی خوب برای نویسندگان این وبلاگ بود.شروع یک حرکت گروهی در یک وبلاگ سینمایی مشترک.هشتم اردیبهشت امسال رویا بین ها یک ساله شد. در ماه های گذشته برای سالروز تولد وبلاگمان برنامه های زیادی داشتیم . چه نقشه هایی کشیده بودیم که متاسفانه هر کدام به دلایلی عملی نشد. می خواستیم یک پست مشترک بنویسیم در کنارهم دو رویا بین پشت یک سیستم مشترک با یک کیبورد مشترک(قرار بود ساسا به شهر ما بیاید ولی ...)اما باز هم نشد.
حال من (مینا) این پست را در آخرین روز از اردیبهشت ماه می نویسم در حالیکه در رویایم ساسای عزیز را در کنارم می بینم...
و اما ماجرای آشنایی ما : حدود مهر ماه سال 84 بود زمانی که برای وبلاگ خودم مطالبی پراکنده می نوشتم که در یکی از کامنت هایم با نام ساسا(ساهره)برخورد کردم و پس از خواندن وبلاگش مجذوب نوشته هایش شدم. او از نیچه و سارتر می نوشت و من از زندگی سیاست شعر و ...هیچیک هم به علاقه ی مشترکمان به سینما پی نبرده بودیم تا اینکه ساعتی پس از دیدن فیلم ماه تلخ(شاهکاری از پولانسکی)مطلبی را با شور و هیجان خاصی در ستایش این فیلم نوشتم. فردای آن روز ساسا آن را خواند و به علاقه اش به سینما اعتراف کرد.از آن موقع بود که هر دو فهمیدیم آن حس غریبی که ما را بهم پیوند می دهد چیزی جز علاقه به سینما و هنر هفتم نیست...
روزها گذشت تا اینکه تفاهمی که در این زمینه داشتیم ما را بر آن داشت که یک وبلاگ دو نفری تشکیل دهیم و نامش را هم ساسا انتخاب کرد چون هر دو به نوعی با شخصیت های عجیب و غریب این فیلم همذات پنداری می کردیم هر چند به لحاظ مضمون کمی با آن مشکل داشتیم اما عاشق آن سوال و جوابهایی بودیم که آن سه نفر درباره فیلم هایی که دیده اند از یکدیگر می پرسیدند.
بهر تقدیر در اینجا لازم می دانم که از کلیه دوستانی که در این یکسال ما را همراهی کرده اند و با نظرات مثبت و منفی شان به نوعی به ما انگیزه داده اند تشکر و قدردانی کنم. امیدواریم بتوانیم با پشتیبانی بیشتر شما شور و حال  دوباره ای به این وبلاگ بدهیم حتی اگر دوباره هم با مشکل ف ی ل ت ر مواجه شویم.
 وحرف آخر برای اینکه خیلی دست خالی از اینجا نروید دیالوگ زیبایی از یکی از فیلم های مرحوم علی حاتمی برایتان می آورم(حدس بزنید چه فیلمی؟):
نور به قبرش بباره رفت و به یادمون نموند.خاک سردی میاره.. نه شب جمعه حلوایی نه ورد و قل هو الهی .پاک دیگه لا کتاب شدیم با همه بی حساب شدیم...

تا شروعی دوباره حق یارتان باد...

مینا

Link |||  کلیک خورده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 9:29 _ سناریست مینا و ساسا  | 

 


 

 
 
  Silence